چه يادگار بگذارم كه بعد از مرگ به سبب آن به خاطر مردم گذرم .
از ايشان يكى گفت خاطر خوش دار كه بدين عدل كه تو نسبت به خلق خدا كردى تا دور فلك باشد نام تو را مردم روزگار فراموش نخواهند كرد .
سلطان گفت آنجا كه نام نوشيروان باشد از من كه را ياد آيد .
ديگرى گفت اين كرم كه تو دارى تو را چون فراموش كنند .
سلطان گفت جايى كه حديث حاتم طايى گذرد مرا كه نام برد .
ديگرى گفت دانشى كه تو دارى نام تو بماند تا ابد .
سلطان گفت تا نام بوزرجمهر باشد از من كه گويد .
ديگرى گفت اين لشكركشيها و كشورگشايى كه تو كرده [ اى ] كسى چون تو را فراموش كند .
سلطان گفت تا زمانى كه نام رستم و اسفنديار خواهد بود كسى را ياد من نيايد .
امرا همه متحيّر شدند . بعد از آن گفتند به خاطر پادشاه چه رسيده .
سلطان گفت چنان خيال كردهام كه چون مرا مرتبهء سلاطين نيست و تا نام ايشان بر صفحهء روزگار باشد كسى را ياد من نيايد ، شاعران را جمع سازم تا كيفيّت احوال ايشان را به نام من در لباس نظم آرند ، تا نام من بدين [ 124 الف ] طريق بر صفحهء روزگار بماند .
پس سلطان محمود شعرا را طلبيده در صدد اعزاز و اكرام ايشان در آمد « 1 » ، تا شاهنامه مرتب كردند و نام او تا اين غايت در ميان مردم مىرود .
من نيز اين مردم را بدان جهت رعايت مىكنم كه شايد به واسطهء ايشان بعد از من كسى مرا به خاطر گذراند .
چون سهمخوى صفت شعرا كرد ابن تراب او را وداع كرده متوجّه كشور هفتم شد .
هامش
( 1 ) . اصل : در آمدند .