نهاده به خواب رفت .
استاد نقّاش هر دو پسر را بدزديد و در جايى مخفى گردانيد و خود نيز به خواب « 1 » مشغول شد . چون استاد زرگر سر از خواب برداشت پسران خود را طلب كرد نيافت .
استاد نقّاش را بيدار كرد و احوال بچگان خود را پرسيد .
گفت من از تو پيشتر مست شدم ، خبر از ايشان [ 120 الف ] ندارم .
استاد زرگر تصوّر كرد كه مادر ايشان را برده . به خانه رفت و ايشان را نيافت .
گريبان چاك زد و به خانهء نقّاش شتافت و با او بنياد مجادله و مباحثه نهاد و آخر كار مهمّ ايشان [ به ] مجلس قاضى افتاد .
زرگر دعوى پسران كرد . نقّاش انكار كرد تا آن كه قاضى نقّاش را به خانهء خود طلبيده گفت درين قصّه نازكى تمام است . مىخواهم كه صورت حال باز نمايى و پرده از روى اين سرّ باز گشايى .
نقّاش گفت آرى او راست مىگويد . پسران خود را به خانهء من آورد و در آخر صحبت جهت محافظت آن كودكان را در خانهاى انداختم و در به روى ايشان بستم .
چون از خواب بيدار شدم گفتم ايشان را طعام دهم . در بگشادم ديدم به صورت دو خرس بچه برآمدهاند . متحيّر شدم ازين انفعال باز به جاى خود رفته سر [ به ] جيب تفكّر داشتم كه او از خواب بيدار شد و كار ما به مجلس شما كشيد .
قاضى گفت مسخ در امّت حضرت رسالت - صلّى الله عليه و آله و سلّم - نمىباشد . راستى مىبايد گفت .
استاد نقّاش گفت مرا نيز تعجّب درين است كه چون طفل نارسيده را خداى تعالى مسخ گردانيده . اگر آن را باور نداريد عنايت كرده به بندهخانه قدم رنجه فرماييد [ 120 ب ] تا صدق و كذب سخن مرا مشاهده نماييد و من از شما بدين جهت منّت پذيرم .
پس استاد نقّاش قاضى را با جماعت مفتيان به خانه آورد و استاد زرگر را به جاى آن صورت كه در خانه ساخته بود نشانيد .
قاضى گفت بچگان استاد زرگر كه مسخ شدهاند بيار كه حركات و سكنات ايشان بر صدق و كذب دلالت مىكند .
هامش
( 1 ) . اصل : وحدت .