و به خانه درآورد .
مصرع
عجب عجب كه تو يكباره ره غلط كردى
اكنون بدين مژده كه به كلبهء من تشريف آوردهاى و به قدوم شريف ويرانهء مرا معمور ساختى و مرا به شرف ديدار مشرّف فرمودى چه خدمت بهجاى آورم و اين دولت را چگونه شكر گزارم « 1 » .
استاد نقّاش گفت مرا دو خرس بچه در بايست . مىخواهم كه به هر طريق باشد به دست آرى و مرا تا به قيامت ممنون منّت خود سازى . من نيز به هرچه اشارت فرمايى قيام و اقدام نمايم .
مرد صيّاد گفت اين سهل تمنّايى است . من در فلان گوشه دو خرس بچه نشان دارم . خدا راست آورد . فردا شبيگر بروم و نماز شام به خدمت آورم .
القصّه روز ديگر نماز شام بود كه خرس بچگان را آورد و استاد نقّاش خوشحال شد و او را انعام داده عذرخواهى كرد و خرس بچگان را در خانه بربست و از چوب بر هيأت استاد زرگر جسمى تراشيد و بر صورت او چهرهگشايى كرده به رنگ جامههاى زرگر لباس درو پوشيد و هرگاه كه خرس بچهها را طعمه مىداد آن طعمه را گاه در بغل [ 119 ب ] و گاه در جيب و گاه در ميان آن صورت مىنهاد و ايشان را در دامن او نشانيده طعمه مىداد . تا آنكه ايشان به آن صورت مؤانست تمام پيدا كردند و بدان نوع طعمه خوردن معتاد شدند .
پس استاد نقّاش به خانهء زرگر رفت و به طريق معهود شب همانجا بود و استاد زرگر دو پسر داشت تؤامان ، در سن پنج سالگى در غايت خوبى كه استاد زرگر « 2 » يك لحظه ازيشان غافل نمىبود .
روز ديگر استاد نقّاش او را گفت امروز در خانهء من صحبت مىبايد داشت كه درين خانه دلگير شديم . او را به خانهء خويش آورده [ مجلس ] صحبت بياراست .
چون سر استاد زرگر از آب آتش رنگ گرم گرديد ياد پسران خود كرد . ايشان را پيش خويش آورد . بعد از ساعتى كه استاد زرگر را شراب در ربود سر بر بالين
هامش
( 1 ) . اصل : گذارم .
( 2 ) . اصل : نقاش .