جان اعتماد است لايق چنان مىبينم كه نقود را تو نگاه دارى . اما در محافظت آن شرط احتياط بهجاى آرى .
جوان زرگر گفت منّت دارم و در آن باب آنچه توانم بهجاى آرم . القصّه آن زرها [ را ] زرگر نگاه داشت . پس هر دو در بيت العشرت نشستند و به شادكامى - به رغم ايّام - در پيوستند و مشغول عيش و طرب گشتند . گاه صحبت در خانهء نقّاش و گاهى در خانهء زرگر .
روزى جوان زرگر ديد كه از محلّى كه آمدهاند مبلغها زر خرج شده . به خود انديشه [ 118 ب ] كرد كه مبادا در اندك فرصتى زرها خرج شود و باز محتاجى بايد كشيد . پس از آن زرها نصفى [ را ] از استاد نقّاش پنهان كرد .
نقّاش را نيز همين به خاطر رسيد كه هرچند كسى را زر بسيار باشد چون دست به اصراف گشايد تمام خواهد شد . مناسب آن است كه ملاحظهء روزگار خود كنم .
چون به اتفاق زرگر بر سر صندوق زر آمدند استاد نقّاش از روى فراست بر صورت حال اطلاع يافت . پس بر زرگر اظهار آن معنى كرد .
زرگر انكار كرد كه روا باشد كه چنين انديشه به خاطر مىگذرانى و مرا به خيانت چنين نسبت مىكنى . رحمت بر تو باد كه حقّ وفادارى بهجاى مىآرى و شكر يكرنگى من است كه مىگذارى .
نقّاش ديد كه او از طريق راستى انحراف نموده طريق انكار پيش گرفت . نقّاش به خود گفت مرا از روى تدبير نقشى بايد انگيخت . پس بخنديد و او را تسلّى كرد كه من با تو مطايبه كردم و تو [ چرا ] اين مقدار آزردى .
بيت
از حديثى كز مقام كينه و آزار نيست * جان من از يار رنجيدن طريق يار نيست
زرگر گفت به واسطهء آن خاطر ملول [ است ] كه از ارادت و اخلاصى كه با تو دارم اين بدگمانى را به خود گمان نمىبردم .
پس نقّاش از خانه بيرون آمد [ 119 الف ] و او را با صيّادى طريق آشنايى بود به خانهء او رفت . چون در زد مرد صيّاد در بگشاد و نقّاش را ديد شادمان شد