تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 303

مساهمون:

ص٣٠٣
چون به نزديك آن بتخانه رسيدند همه عاكفان كاشانهء ظلمت كه در عبادت اصنام از نور اسلام دور بودند ايشان را مستان جرعهء شوق بتان پنداشتند . پيش دويدند و يك‌يك در زير بغل ايشان درآمدند كه شايد تسكين گيرند . اما ايشان همچنان سماع مىكردند . هر لحظه بيشتر از پيشتر ، و ساكنان بتخانه يكان‌يكان دست و پاى ايشان را بوسه مىدادند و به طريق تبرّك [ 117 ب ] بر ديده مىنهادند . چون ايشان به در بتخانه رسيدند بىاختيار خود را در خاك انداختند و مثال مدهوشان جام عشق به مكر ترك حركت كرده . هر ناگاه « 1 » نعره‌اى مىكشيدند و از پهلو به پهلو مىگرديدند و هر ساعت جماعتى از بت‌پرستان مىآمدند و روى بر دست و پاى ايشان مىماليدند تا شب درآمد . شب نيز التفات به هيچ‌چيز نكردند و روز هم بدان طريق بودند . اما شب دويم خادمان بتخانه ديدند كه جذبهء ايشان از آنچه بيشتر بود اندك تنزّل نمود . پيش آمدند و دست و پاى ايشان ماليدند تا بعد از زمانى كه چشم باز كردند خادمان بتخانه از براى ايشان طعام آوردند . چون خوان از ميان برداشتند پرسيدند كه از كجا مىرسيد . گفتند از فلان دير مىآئيم و مدّتهاى مديد است كه از گوشه‌هاى معبد خويش بيرون نيامده‌ايم و هميشه در خاطر آرزوى خاكبوسى اين درگاه مىداشتيم . تا اكنون كه توفيق رفيق شد . پس آن خادمان همه دست بيعت بديشان دادند و كليد بتخانه را در پيش ايشان بر زمين نهادند و ايشان مدّت يك سال در آن وادى اقامت ورزيدند و آخر شبى همه را غافل ساخته خود را در آن خانه انداختند [ 118 الف ] و آنچه مدّعاى ايشان بود از آن زرها برداشته به جايى كه هيچ‌كس گمان نبردى گذاشتند و بعد از چندگاهى كه خاطر ايشان از همه يادها جمع گشت و كار از مقام رسوايى گذشت روزى مهتران بتخانه را طلبيده گفتند كه ما را شب چنان نمودند كه به وطن خود مراجعت نماييم . ايشان آنچه توانستند از خرج راه و الاغ و توشه مدد كرده اجازت دادند . ايشان آهسته آن نقد را برداشته قدم در راه نهادند و بعد از مدّت مديد كه به وطن مألوف رسيدند استاد نقّاش زرگر را گفت چون در ميان من و تو جدايى نيست و به
هامش
( 1 ) . اصل : كذا .