بيت
چه كار آيدم اين چنين روزگار * سيهروزگارى چو شبهاى تار
تنم گشته از بار محنت چو نون * دلم گشته از درد و اندوه خون
ندارم ، چه دارم درين زندگى * بهجز خجلت و غير شرمندگى
گهم چاشت بىدانه و گاه شام * گهم روز چون روزهدارى تمام
بعد ازين اينجا « 1 » بودن موجب انفعال ياران و سبب ملال غمگساران مىشود .
اكنون تو را وداع مىكنم كه عزم سفر دارم .
جوان زرگر بگريست و گفت تو را بدين حال نمىتوانم ديد و عزيمت تو را مانع نمىتوانم گرديد .
بيت
به هر كجا كه روى ياروياورت توفيق * به دولت و به سعادت خدا رفيق و شفيق
اما مرا دور از وصال تو زندگانى محال مىنمايد [ 117 الف ] و از چون تو يارى جدايى دشوار كه روشنايى ديده و دل را به تماشاى جمال تو مىدانم .
بيت
اى در دل و ديده روشنايى از تو * وى با غم هجر آشنايى از تو
يا ربّ كه مرا از تو جدايى نشود * كز مرگ بتر بود جدايى از تو
مرا نيز احوال پريشان است و پيش ازين انديشهء گشتى در خاطرم مىگذشت .
اكنون كه تو عازم و جازم شدى خود لازم گشت . پس هر دو با هم اتّفاق كرده به جانب روم رفتند .
ناگاه روزى گذر ايشان به بتخانه [ اى ] افتاد و در آن خانه بتى ديدند [ كه ] بر فراز « 2 » صد خروار زر نهاده . مادّهء طمع ايشان در حركت آمد و آخر به مكر و حيله به لباس پيران بتپرست كه سالها به عبادت اصنام قيام نمودهاند برآمدند و از گوشهاى سماعكنان متوجّه آن بتكده گرديدند .
هامش
( 1 ) . اصل : آنجا .
( 2 ) . اصل : قرار ( از نسخهء ق آورده شد ) .