تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
چراكه روح از [ 116 الف ] عالم شريف است و در عالم خبيث تن گرفتار . سعى بايد كرد كه روح زودتر به مقام اصلى خود رود . بهرام گفت قصّه كوتاه . تو را مرگ به يا زندگانى . گفت سخن همان است كه مرگ به از زندگانى عاريتى است . بهرام گفت با تو به قول تو عمل بايد كرد . پس فرمود تا او را بر دار كردند . اين بود حكايت مانى كه به شومى دروغ و دعوى باطل خود را در معرض هلاك انداخت . غرض « 1 » من ازين حكايت آن است كه پادشاهان را بدين مردم مصاحبت كردن لايق نيست و تصوير امرى است نامشروع و پادشاه حامى شرع و اسلام بايد . سهم‌خوى گفت مانى اگر خطايى كرد منكر حسن ادراك نتوان بود . چراكه هرچه در صورتخانهء آب و خاك پيكر هستى پذيرفته باز بسته به ادراك است ، و از ديباجهء نقش و نگار بيرون نرفته . همنشين و مصاحب امراى نامدار ، بخصوص « 2 » وزراى عاليمقدار بوده‌اند ، و قوّت متخيّله و نزاكت طبع [ كه ] « 3 » اين طبقه راست از اهل صنعت هيچ‌كس را نيست . و پيكر تدبيرى كه [ در ] « 3 » لوح خاطر نقّاش چهره مىگشايد در آيينهء خيال هركس روى نمىنمايد . چنان‌كه نقاشى زر گم كرده بود و [ 116 ب ] در باب پيدا كردن از عالم ادارك تدبيرى كرد و مدّعايش به حصول پيوست . ابن تراب پرسيد كه قصّهء استاد نقاش را بيان كن . سهم‌خوى گفت :

حكايت [ نقاش و زرگر و صياد ]

آورده‌اند كه در ديار خراسان استاد نقاشى بود و او را صورت افلاس دست داد ، چنانچه به هيچ وجه در وطن مألوف نتوانست بود . مصاحب زرگرى داشت . او را طلبيده گفت برادرا فلك ستيزه‌كار روزگار را بر ما تيره ساخته .
هامش
( 1 ) . اصل : عرض . ( 2 ) . اصل : مخصوص . ( 3 ) . از نسخهء ق آورده شد .
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 301 | مؤلف مجهول