تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
قلمها به حرف ستم كرده تيز * برآورده با خلق دست ستيز [ 110 ب ] قلم نى كه بهر دل ريش ، نيش * دل خلق از آن نيش ، پيوسته ريش چه نسبت به نيشش كنم كان قلم * بود آتشى بركشيده علم كه از دود آن آتش خانه « 1 » سوز * رعيّت شب خود نخواهند روز چو روبه به بازى همه حيله‌ساز * زهى شير چنگان روباه باز دهند آن فريبنده قوم دغل * فريب رعيّت به مكر و حيل نكو نبود آن‌كس به روز ابد * كه نيكى پسندد بدين قوم بد
سهم‌خوى گفت اين حكايت كه تو گفتى غير واقع است و اين سخن مردمى است كه مدّعاى ايشان ازين طايفه به حصول نپيوسته باشد و شاهد تمنّاى ايشان در نگارخانهء خيال اينها صورت نبسته است . هرچه قلمزنانند جماعتى حاتم صفتانند كه صد كاروان لب تشنهء بيابان محنت به يك دم از بحر كرم ايشان سيراب مىشوند و محاسبهء ممالك عالم وابسته به نوك قلم مشكبار ايشان است . بيت
ز كار قلمزن كند اجتناب * رود كار عالم برون از حساب قلمزن بود مخزن پادشاه * قلمزن كند تيغ‌زن را نگاه اگر تيغ آمد به نصرت علم * به هم باز خوانند سيف و قلم سپاهى پى دشمن آيد به كار * قلمزن بود مرد را پاس‌دار به هر قريه‌اى ملك از مهتران [ 111 الف ] * ستانند دادِ دل كهتران ستانند مال بخيل و عوان * رسانند با فرقهء ناتوان كرم‌پيشگانِ خرد ياورند * سخن كوته ، از يكدگر بهترند به تمكين و تدبير و حكمت ، شعار * چو سدّ سكندر به فضل « 2 » استوار خردور نهنگان دريادلند * وز ايشان خوش آنها كه در ساحلند بلند اختران سپهر كرم * زهى نازنين فرقهء محترم جهان را چنان خيل بخشنده نيست * در آن خيل هر يك به خود حاتمى است
هامش
( 1 ) . اصل : خامه . ( 2 ) . اصل : فصل .