پس از كسرى سؤال كرد كه هرگز راى تو برين مقرّر شده بود كه او را گويى از آنجا برخيز و مرا به جاى او نشانى .
گفت نه .
بوزرجمهر گفت به خدا كه مرا نيز هرگز در خاطر نبود كه به جاى موبد نشينم .
پس موبد دانست كه قضا و قدر چنين كارها كند كه مرا از حضيض محنت به اوج عزّت نشاند و او را از پيشگاه دولت به اينجا رساند .
كسرى را ازين تقرير به غايت خوش آمد و گفت تو قابل آنى كه به مسند وزارت نشينى . از جاى خود برمخيز كه جا را به تو ارزانى داشتم ، و بوزرجمهر وزير شد .
غرض ازين حكايت آن است كه اگر بوزرجمهر به علم و دانش آراسته نگرديدى بدان دولت نرسيدى .
پس برين تقدير رعايت حكما از لوازم امور است و مفارقت صحبت ايشان از فراست دور .
و از نظاير اين حكايت يكى قصّهء روشنراى وزير محمّد بن اسحق است كه به سخن غرضگويان از نظر افتاد و باز به يك كلمه [ كه ] از روى دانش و حكمت گفته منظور نظر عنايت گشت .
ابن تراب گفت بيان فرماى كه قصّهء روشنراى چگونه بوده است .
سهمخوى گفت :
حكايت [ والى خوزستان و وزيرش روشنراى ]
[ 109 ب ] در تاريخ آوردهاند كه محمّد بن اسحق كه والى ممالك خوزستان « 1 » بود وزيرى داشت روشنراى نام . به حسن صورت و سيرت آراسته و به كمال فراست و كياست پيراسته ، چنانكه در غايت دقايق معدلت گويى سبقت از اقران برده بود .
بيت
وزير نيكراى عالمآراى * كه در عالم نبودست آن چنان راى
هميشه طاعنان زبان به غيبت او گشاده آتش در كانون حسد مىنهادند . تا روزى تير ايشان بر نشانه آمده محمّد بن اسحق او را از وزارت عزل كرده ازو مال بسيار
هامش
( 1 ) . ق : خاورستان .