به حقّ امامان و الا گهر * كه نازش بديشان كند بحر و برّ
كه تا بيشتر زين همه دار و گير * بماند بسى در جهان اين وزير
چون صفت آن حضرت بىنهايت و مراسم دعايش بىغايت است اگر بدان اشتغال نمايم قصّه به طول مىانجامد بنابر آن باز بر سر حكايت [ بايد ] رفت .
[ پرسش ابن تراب دربارهء كاتبان ]
چون سهمخوى بيان صفت وزرا و حكما و قلمزنان كرد ، ابن تراب گفت دانستم كه پرتو التفات چرا بر وزرا و حكما و اهل قلم انداختهاى و به چه سبب ايشان را منظور نظر ساخته [ اى ] .
جهت رعايت كاتبان از چيست كه تا آفريدگار عالم لوح و قلم آفريده كس ازين طايفه را خوشحال نديده و از هزار ايشان را يكى بر فراز [ 113 الف ] كرسى نشاط ننشانده . همانا كه روز ازل خامهء تقدير رقم شادكامى بر صحيفهء احوال ايشان نكشيده ، از آن روز محنت و مشقّت سرنوشت ايشان گرديده .
بيت
عجب قومى هميشه در فلاكت * رسيده تا به سرحدّ هلاكت
هميشه در جهان مغلوب و مفلوك * ضعيف « 1 » از گردش چرخند [ ه ] چون دوك
نبوده جز بغل آن [ . . . ] « 2 » را جاى * كه بندى بوده از پيوند بر پاى « 3 »
به سر دستارشان ، هم كهنه روپاك « 3 » * مثال دستهء [ . . . ] به صد چاك
لباسش از گرانى در بدن تنگ * پر از پيوند همچون جامهء جنگ
ز اشغال كتابت رفته از هوش * . . . « 4 » گشته جز خوردن فراموش
بيان فرماى كه تو را از مجالست ايشان چه فايده است .
سهمخوى گفت ايشان نه چنيناند كه تو مىگويى . بدانكه اين طايفه مردمىاند در غايت نيكويى و مدام پادشاهان ايشان را گرامى و محترم داشتهاند و هميشه [ نظر ] عنايت و شفقّت بر ايشان گماشتهاند .
هامش
( 1 ) . اصل : شعيف .
( 2 ) . اصل : كيش . چون معنى را نمىرساند در زيرنوشت آورده شد .
( 3 ) . كذا ، مفهوم درستى ندارد .
( 4 ) . اصل : كلمه سائيدگى پيدا كرده . شايد : حواسش .