قريه رسيد . حسن را [ 112 الف ] ديد با جمع خدماى خود و غلامى مست . چنانكه عادت مستان است « 1 » او زبان به هذيان گشاده و او در برابر [ به ] الفاظ لطيف و عبارات مرغوب او را نوازش مىكند و حسن اخلاق اظهار مىكند .
سلطان را صفت او به غايت خوش آمد . چون چشم حسن به سلطان افتاد او را به علم فراست شناخته زمين خدمت بوسه داد و او را به خانه آورده در مقام بندگى ايستاد .
سلطان را ازو عجب آمد كه در چنين روستايى آدمى بدين حسن اخلاق و فراست تمام غريب است . خواست كه در حقّ او انعام كند . ازو پرسيد كه مال اين قريه چه مبلغ تواند بود . حسن بدين تقريب حاصل تمام كشور و مواجب لشكر را كه به قلم آورده بود به احسن وجهى عرضه داشت .
سلطان ، حسن را تحسين فرموده منصب وزارت به او داده زمام ملك به كف كفايت او سپرد .
اين بود سبب وزارت و احوال وزراى گذشته كه رخش عزيمت از دار فنا به ديار بقا راندهاند و آيهء
« كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ »
( عنكبوت ، 57 ) برخواندهاند .
الهى اين وزير بختآراى نيكو سيرت آصف صفت بوزرجمهر كياست حسنخلق را كه نظام ملك به راى روشن اوست و پاى سعادت [ 112 ب ] در ركاب سمند دولت دارد تا جهان باقى باشد بر سر رعايا و مزرعهء عالم خاك تابنده و مستدام دارى و عنان كميت خوشخرام ايّام را به قبضهء اقتدار او گذارى و مدام اعدا را گرفتار دام محنت ايّام نافرجام و دوستانش را بر سمند دولت و احترام شادكام گردانى .
بيت
الهى به پاكان درگاه خويش * به پاكان شايستهء راه خويش
به عرش مجيد و به لوح و قلم * به آدم كه كردى به لطفش علم
به حقّ رسولان با احترام * خصوصا محمّد عليه السّلام
هامش
( 1 ) . اصل : + به .