تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
بوزرجمهر گفت اى استاد نامدار و بىنظير روزگار ، بدان كه حضرت آفريدگار - عزّ و جلّ - [ همهء ] علوم به يك آدمى نداده . شايد كه موجب ملال تو دقيقه‌اى باشد كه بر تو پوشيده بود و من دانم . چون كيفيّت حال باز نمايى تو را ازين غم برهانم و هر [ آينه ] نقصان نخواهد داشت ، اگر عاجز آيم و نتوانم . وزير به خود گفت ظاهرا اين جوان از فضل و دانش بهرهء تمام دارد . پس سؤال كسرى به وى عرض كرد . بوزرجمهر گفت [ 108 ب ] دل خوش دار كه جواب اين سؤال من نيك دانم . وزير شاد شد و او را بنواخت . بعد از آن پرسيد كه جواب چيست ، تقرير كن كه تو را از آنچه مدّعاى تست شاد گردانم . بوزرجمهر گفت اين مشكل را حلّ كنم . اما لايق دولت آن مىبينم كه به حضرت پادشاه عرضه دارى كه مرا شاگردى است از همهء شاگردان فروتر . او را گويم تا جواب گويد . پس مرا به حضرت طلب فرماى تا بدان خدمت قيام نمايم و آثار بزرگى تو تا دور فلك دوّار ماند . وزير را اين سخن پسنديده افتاد و بازگرديد « 1 » و مدّعا را به كسرى عرض كرد . بوزرجمهر را درآورد و خود بر كرسى وزارت بنشست . چون كسرى از موبد سؤال گذشته تكرار فرمود موبد به بوزرجمهر توجّه نمود . بوزرجمهر گفت ايا حكيم نامدار اين سؤال را از آن‌جا كه تو نشسته‌اى جواب مىتوان گفت . اگر جاى خود را به من بگذارى چندان كه [ بايد ] تقرير كنم و باز به‌جاى خود آيم دور نيست . كسرى گفت راست مىگويد . پس موبد به ضرور او را به‌جاى خود نشاند و خود بر جاى او قرار گرفت . چون بوزرجمهر بر كرسى وزارت بنشست از « 2 » موبد پرسيد [ 109 الف ] كه تو هرگز انديشيده بودى كه تو را از مقام عزّت و جلال به صفّ نعال برند . گفت نه .
هامش
( 1 ) . اصل : و بازگرديد مكرر است . ( 2 ) . اصل : باز .