و زر بىشمار گرفت .
بعد از چندى كه خشم او بنشست استدعا كرد كه چون مرا از جاه و منصب عزل كردى اگر حقّ خدمت قديم را ده ويرانى به من دهى دور نباشد كه به دولت تو گوشهء قناعت گرفته آن را آبادان گردانم و فايده به عساكر نصرت مآثر رسانم .
محمّد [ بن اسحق ] اجازت فرمود و خدّام را بدين معنى اشارت كرد . چندان كه خدما چهارصد فرسنگ در چهارصد فرسنگ ملاحظه كردند ده ويران نيافتند .
چون به محمّد [ بن ] اسحق عرض نمودند فرمود كه چون ده ويران نيست قريهء آبادانى به وى دهند .
چون نواب به روشنراى [ 110 الف ] خبر آوردند گفت به [ والى ] « 1 » عرض كنيد كه غرض من از ده ويران طلبيدن آن بود كه تو را معلوم شود كه در وزارت تو چنان معاش كردم كه در عرصهء چهارصد فرسنگ ملك تو ده ويران نمانده . بارى منصب من به كسى ده كه ملك تو را برقرار نگاه دارد .
محمّد بن اسحق را اين سخن مقبول افتاد و او را طلبيده نوازش كرد و باز منصب وزارت به او داد .
اين بود حكايت روشنراى كه به يك سخن كه از روى دانش و حكمت گفت باز به اوج دولت رسيد .
چون سهمخوى سخن به اتمام رسانيد ابن تراب گفت رعايت اين طايفه را بدين واسطه لازم داشته ، قلمزنان بىرحم ظلم كيش را چرا بر سر و كار « 2 » خويش گذاشته [ اى ] كه ايشان قلمهاى ظلم و بدعت [ را ] از براى رعيّت همچون سنانهاى خونريز تيز كرده در حركت آوردهاند و طريق [ حقّ ] « 3 » را پوشيده صحيفهء احوال مظلومان را به ناحقّ از رقم جور و ستم چون نامهء اعمال خود سياه كردهاند .
بيت
سيهنامهاى چند بىرحم دل * به فعل بد ابليس از ايشان خجل
رعيّت از ايشان به زارى زار * قلم « 4 » بر كف ، ايشان به صورت هزار
هامش
( 1 ) . اصل : نواب . ق : پادشاه .
( 2 ) . اصل : سروكار .
( 3 ) . از نسخهء ق آورده شده .
( 4 ) . اصل : قدح .