مرد گفت وقتى اين دولت ميسّر گردد كه خبر ناتوانى بيمارى به من رسد .
غرض از ايراد اين حكايت آن است كه تو حقيقت حال اين طايفه را بدانى و بر صدر مسند عزّت ننشانى .
سهمخوى گفت به واسطهء سهو يك نادان انكار حكما نتوان كرد ، چرا كه مدار كار عالم بر حكمت است و حكمت [ 107 الف ] عبارت از جمع دانشهاست .
بيت
هر كه را نيست دانش و ادراك * نبود فرق از خس و خاشاك
دانش است كه مردان را از حضيض فلاكت به اوج دولت مىرساند ، چنانكه خواجه بوزرجمهر « 1 » از كمال دانش به مرتبهء وزارت رسيد ، و هميشه [ آن ] منصب مفوّض به حكما بوده .
ابن تراب گفت قصهء بوزرجمهر چگونه بوده و چون به مرتبهء [ وزارت ] رسيده .
سهمخوى گفت :
حكايت [ بوذرجمهر حكيم ]
در جامع الحكايات « 2 » چنين آوردهاند كه بوزرجمهر از بزرگزادگان ولايت نخشب بود و از كودكى باز به علم و حكمت كوشيد و در آن علم به سر حدّ كمال رسيد [ و ] به مشايخ كبار پيشى گرفت . به خود انديشه كرد كه اكنون گوهر مقصود به چنگ آورده به جهولى تن در دادن و فايدهء اين حكمت كه حاصل كردهاى طلب ناكردن غايت نادانى و عاقبت پشيمانى بود .
بدين سبب به مداين رفت كه دار الملك كياسره بود . كياسره جمع كسرى است و كسرى به زبان عجم پادشاهان عادل را گويند .
چون بوزرجمهر به مداين رسيد در آن وقت پادشاه قباد بر سرير مملكت بود .
چون نظر به بارگاه سلطنت و كارگاه مملكت كرد او را خوش آمد . پس موبد موبدان « 3 » را كه وزير كسرى بود به وجهى از وجوه ، ملازمت [ 107 ب ] كرد و سر به خدمت او
هامش
( 1 ) . اصل : بوزرزالجمهر . ( همهء موارد تا اواخر اين حكايت چنين است ) .
( 2 ) . اصل : جامع الحكايت .
( 3 ) . اصل : مؤبد مؤبدان .