نهاد و قيصر به دست افتاد .
ملكشاه گفت به اين معنى كه تو را به ضرب پهلوانى به دست آوردم چه گويى .
قيصر گفت چه گويم . اگر قصّابى بكش ، و اگر تجّارى به فروش ، و اگر پادشاهى ببخش .
ملكشاه [ را ] اين « 1 » سخن به غايت پسنديده افتاد و او را دربر گرفته آفرين خواند و تاج و خلعت داده پهلوى خود بر تخت نشاند و باز ملك روم را به او ارزانى داشت .
غرض ازين حكايت آثار دولتخواهى نظام الملك بود كه به سلطان ملكشاه نمود .
چون سهم خوى سخن تمام كرد ابن تراب گفت دانستم كه وزرا [ را ] جهت انتظام امور مملكت بر سر كارگاه سلطنت باز داشته و زمام مهام پادشاهى را به قبضهء اهتمام ايشان گذاشته ، حكماى جلّاد سيرت « 2 » كه خود را پيوسته در صورت شفقت به چشم مردم مىنمايند و از براى فايدهء يك دينار صد بيمار را بر بستر هلاكت مىفرسايند و بر سر هيچ ناتوانى از براى [ 106 ب ] خدا نمىآيند چرا عزيز و مكرّم مىدارى .
بيت
پى نفع خويش آن ليئمان سست * نخواهند كس در جهان تندرست
غمين از حضور كسان صبح و شام * به بيمارى مردمان شادكام
همه خلق را بهر اعزاز خويش * به صد درد رنجور خواهند و ريش
گويند طبيبى را در وطن مألوف مرض افلاس حادث گرديد و غير از نسيم باديهء سفر علاجى نديد . آخر كار به تعجيل و تأمل بسيار عيال و اطفال خود را برگرفته به ديارى ديگر رفت و مدّت مديد در آن شهر بود كه هيچكس را عارضهاى دست نداد و كسى را به او احتياج نشد و جمعى در كردن داشت كه از ايشان گريز نبود . آخرالامر ازين سودا كه احوال بر چه منوال قرار گيرد مريض شد و بر بستر هلاكت افتاد .
روزى زنش به طريق آرزو گفت كى باشد كه تو را باز به حضور و شادكامى ببينم و با تو در مسند خرّمى ازين غمها فارغ نشينيم .
هامش
( 1 ) . اصل : ازين .
( 2 ) . اصل : + را .