نظام الملك ايشان را گفت خبر مخفى داريد و اين سخن را بر زبان مياريد كه من به عنايت الهى تدبير خلاصى پادشاه عالم نمايم . چون نماز شام شد چند سوار را فرمود كه از كنار لشكر درآمدند به طريق سلطان ملكشاه ، نزديك سراپرده نزول كردند . بفرمود كه نقاره به نوازش درآوردند و خود به سراپردهء ملكشاه رفت و بعد از ساعتى بيرون آمد و به رسم رسالت متوجّه بارگاه قيصر شد .
صبح بود كه به لشكرگاه قيصر درآمد و به خدمت قيصر عرضه داشتند كه نظام الملك را سلطان ملكشاه به صلح فرستاده .
قيصر به غايت خوشحال گرديد و نظام الملك را طلبيده در بر گرفت و به عنايت خسروانه مفتخر گردانيد و او نيز زمين خدمت بوسيده دعا و ثناى قيصر بهجاى آورد و در اثناى آن از زبان سلطان ملكشاه پيام صلح گفته ، اخلاص و اتّحاد اظهار كرد و بعد از آنكه كار به آشتى قرار يافت و نظام الملك خلعت التفات پوشيده به مقام رخصت شتافت ، قيصر را از حال گرفتاران ياد آمد و ازو پرسيد كه از لشكر شما هيچكس گم شده .
گفت معلوم ندارم ، به واسطهء آنكه لشكر سلطان [ 105 الف ] حدّ و نهايت ندارد .
چنانكه اگر روزى هزار كس غايب شوند امكان معلوم [ شدن ] ندارد .
گفت لشكريان ما ديروز از مردم شما قريب صد كس گرفتهاند . ملاحظه كن كه مىشناسى يا نه .
نظام الملك زمين خدمت بوسيده گفت خوب خواهد بود . چون ايشان را پيش آوردند نظام الملك از ملكشاه پرسيد كه از چه مردمانيد كه من شما را نمىشناسم .
ملكشاه گفت ما از فلان حشم جهت قرار مهمّ مردم به ديوان آمده بوديم و شما تا غايت از شغل بسيار به كار ما توجّه ننموديد .
پس نظام الملك گفت بلى حقّ به جانب شماست كه جوانان سرحدّ روستاييد و روستايى از عقل دور [ و ] از تقصيرات معذور مىباشد ، و اگر نه آنكه سپاهى است در چنين محل از لشكر خويش جدا نشود و تنها در جلوهگاه مخالف نرود .
پس قيصر [ را ] سخنان نظام الملك پسنديده آمد و ايشان را به دو بخشيده او را رخصت داد .
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٢٨٦