تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢
صخر انگشترى « 1 » را در انگشت كرد . خلق همه مطيع فرمان او شدند و بر كرسى سليمان نشست . چنان‌كه خداى تعالى در قرآن مجيد از اين معنى خبر مىدهد ، قوله تعالى
« وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمانَ وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ »
( سورهء ص ، 34 ) . و همه آدميان و پريان و مرغان و جملهء حيوانات در مقام خدمت او ايستادند و گوش و هوش به ارادت و اشارت او نهادند . هيچ‌كس [ را ] كيفيّت حال او معلوم نشد . چون سليمان [ 101 ب ] از مستراح بيرون آمد و از جراده انگشترى خواست جراده پنداشت كه او ديو است و خود را به صورت سليمان به او مىنمايد . گفت سليمان بر تخت سلطنت نشسته ، تو را شرم نمىآيد كه خود را به شكل سليمان به من مىنمايى و در غدر و مكر مىگشايى . چون سليمان مبالغه نمود جراده به انواع ناخوشى او را از خود دور كرد . پيش هر زن كه مىرفت به خوارى و ايذاى هرچه تمامتر او را از خانه بيرون مىكردند . سليمان به حكم اضطرار از حرم‌سراى خويش بيرون آمد و به هر كس كه آن معنى ظاهر كرد صد گونه جور و ستم ديد و به هزار ملالت و ملامت رسيد . آخر الامر به حال خود متحيّر و متفكّر گرديد و در شهر بدين اندوه و الم طوف مىكرد . گويند چند روز هرچند خواست كه كسى او را به اجرت كارى فرمايد نفرمود . چون گرسنگى بر او مستولى شد و در شهر از هيچ ممر طعامى ميسّر نشد از شهر بيرون آمده بر لب دريا گذشت . ديد كه صيّادان جمعيّتى ساخته‌اند و دام جهت صيد به دريا انداخته‌اند و به صيد ماهى مشغولند . نزد ايشان رفت و گفت ياران مرا عجب حادثه [ اى ] دست داده و حالى صعب [ 102 الف ] در پيش افتاده . چون ايشان كيفيّت باز پرسيدند گفت من سليمانم و مرا چنين مشكلى روى نموده و در كار خود حيرانم و علاج آن نمىدانم . از ايشان يكى برخاست و گفت اين « 2 » مرد ديوانه است و چوبى بر سر او زد و سرش بشكست ، چنان‌كه قطرات خون بر محاسن حضرت سليمان دويدن گرفت . سليمان به حال خود فرو رفت . آخر محاسن از خون شسته مركب عزيمت سوى صيّادان ديگر راند و در پيش آن جماعت به حمّالى مشغول گرديد و هر روز از صباح تا شام ماهى مىكشيد و دو ماهى به مزد به او مىدادند . يكى را فروخته در وجه نان
هامش
( 1 ) . اصل : انگشترين . ( 2 ) . اصل : اى .