به جان و دل خدا را بندهء پاك * ز آلايش برى در عالم خاك
به جنّ و انس فرمانش روان بود * روان در ملك تن مانند جان بود
[ 99 الف ]
زهى دانا وزير نازنين راى * كه او رفته است و نامش مانده بر جاى
حضرت سليمان - عليه « 1 » السلام - هر انديشهاى كه كردى او را طلبيدى و در آن معنى با او مشاورت كردى و او در سراپردهء سليمان محرم بودى .
يكى از راى صايب آصف آن بود كه روزى حضرت سليمان را خبر دادند كه در جزيره [ اى ] از جزاير دريا شهرى است عظيم و مالك آن پادشاهى است بتپرست و مال بسيار و خيل و حشم بىشمار دارد .
سليمان - عليه السلام - با جملهء حشم خود قصد او كرد و باد را مثال داد تا بساط او را برگرفته بر روى آب زد و به آن ملك حرب كرده او را به قتل رسانيد و اموال و غنايم او را تصرّف نموده اتباع و اشياع « 2 » او را مسلمان كرد ، و آن ملك را دخترى بود به حسن و جمال و كمال مشهور و معروف .
بيت
به حسن و دلبرى معروف و مشهور « 3 » * به دورش ملك خوبى گشته معمور « 4 »
ز سر تا پا همه حسن و ملاحت * هويدا از رخش صبح سعادت
غلام قامت او سرو آزاد * خجالت برده از رويش پريزاد
ز چشمش منفعل مشكين غزالان * به زلفش مبتلا [ 99 ب ] آشفته حالان
لبش ياقوت را بنشانده در خون * دهانش حقّه [ اى ] پر درّ مكنون
به هنگام سخن زان لعل ناياب * گهر از آتش غيرت شده آب
جمالش تازه و تر ، لالهزارى * جهانِ حسن را خرّم بهارى
حضرت سليمان او را مسلمان ساخته در عقد نكاح « 5 » خويش درآورد و خاطرش بسيار خواهان او مىبود و رغبت ملاقات او مىفرمود .
هامش
( 1 ) . اصل : عليهم .
( 2 ) . اصل : اشباع .
( 3 ) . اصل : مشهور و معروف .
( 4 ) . اصل : مغمور .
( 5 ) . اصل : نكاه .