تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
عليهم السّلام - به گوش بندگان خدا رسانم تا بعد از من موجب . . . « 1 » ديگرى [ 100 ب ] شود . سليمان او را رخصت داده خلايق جمع شدند و آصف در ميان مجمع سپاه سپاس و شكر خداى تعالى به‌جاى آورد و پيغمبران هر يك را درود گفت و در اوصاف هر كدام مبالغهء تمام كرد . چون به صفت سليمان رسيد صفت اوقات ايّام جوانى او كرد و پيرامن روزگار بزرگى او نگرديد ، و چنين گفت كه در حال حداثت « 2 » سن خوب بود . چون خطبه تمام كرد سليمان او را بخواند و گفت از من در حال بزرگى چه ديدى كه صفت من به موسم جوانى به اقامت رسانيدى و از احوال بزرگى من تغافل ورزيدى . گفت بدان سبب كه تو در ايّام جوانى به حرب كفّار مداومت مىنمودى و در آن باب مبالغه مىفرمودى . حالا مدّت چهل شبانه روز شد كه در سراپردهء تو جماعتى زبان به نوازش بتان مىگشايند و به عبادت اصنام قيام مىنمايند و تو از بهر زنى تغافل مىنمايى و از حقيقت حال ملاحظه نمىفرمايى . حضرت سليمان گفت
« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ »
و در گريه افتاد و به خانه رفته آن صورت را در هم بشكست و آن زن را عقوبت فرمود . چون محقّق او شد كه خطا كرده ، به توبه و زارى و استغفار قيام نمود و انگشترى [ 101 الف ] داشت كه اسم اعظم خداى تعالى بر آن نگاشته و ملكش بدان متعلّق بود و همه مخلوقات به واسطهء آن امتثال امر او مىكردند و حكم او را نافذ دانسته فرمانش به جاى مىآوردند . از منكوحات ، مادر فرزندى داشت جراده « 3 » نام و او را به دو اعتمادى تمام بود . چنان‌كه به وقت قضا [ ى ] حاجت يا محل مباشرت انگشترى به دو سپردى . روزى خواست كه به مستراح رود انگشترى به جراده داد . ديوى از جملهء اعيان صخر « 4 » نام خود را به صورت سليمان به دو نمود و انگشترى را از جراده طلبيد . او پنداشت كه سليمان است انگشترى به دو داد .
هامش
( 1 ) . يك كلمه محو شده شايد « عبرت » بوده . ( 2 ) . اصل : جدابت . ( 3 ) . ق : خراده . ( 4 ) . اصل : صحر ( همه موارد ) .