اما آن زن هميشه از آتش فراق پدر باران سرشك از سحاب ديده مىباريد و بر لالهء سيراب مىريخت و هرگاه كه سليمان به وصل او توجّه نمودى آثار تأسّف و تلهّف در حركات و سكنات او مشاهده مىفرمود . سبزهء مژگانش [ را ] از جويبار ديده نمناكتر مىديد و خاطرش [ را ] از اندوه مصيبت نمناك مىيافت .
بيت
دايم از سيل مژه ، رخسارهء آن گل عذار * بود خرّم لالهزارى تر ز باران بهار
و مدّتهاى مديد برين بگذشت و هيچگونه ملال و اندوه او كم نگشت .
و سليمان پيوسته بدان سبب متألّم مىبود و هيچ نوع دفع ملال و كلال او نمىتوانست نمود . آخر ديوان را بدين جهت نزد خود طلبيد و صورت حال با ايشان در ميان آورد و بدين سبب ديوان از سنگ بر شكل و هيأت پدر آن دختر صورتى [ 100 الف ] ساختند .
چون چشم آن جميله بر آن پيكر افتاد بدان مؤانست نموده شاد گرديد و آن صورت را بر تخت نشانيده جامههاى فاخر درو پوشيد و هر روز صبح و شام به خدمت او مسارعت كردى و او را پرستيده برو سجده آوردى و بدين واسطه در خانهء سليمان قرار گرفت و آرام پذيرفت .
حضرت سليمان از آرام و قرار او شادمان شده ندانست كه آن صورت را مىپرستد . تا چهل شبانه روز بگذشت و هيچكس بر آن حال مطّلع نگشت مگر آصف كه محرم حرم سليمان بود و [ آن را ] از غايت هيبت بر سليمان ظاهر نمىتوانست كرد .
عاقبت الامر غيرت وفادارى و حقگزارى او را در آن مقام نگذاشت و عقل سليمش بر آن داشت كه پيش سليمان رفت و گفت ضعف پيرى در من اثر كرده و مدّت عمر من به غايت رسيده و نوبت زندگانى من به نهايت كشيده .
بيت
بگذشت روزگار و به آخر رسيد عمر * در فكر كار باش كه بگذشت روزگار
مرا دستورى ده تا در ميان خلايق خطبهاى خوانم و صفت پيغمبران -