در بوستان خود كه غيرت گلستان جنان است [ آن را ] باز نموده [ و ] به جواهر نظم دلپذير بىنظير بيان فرموده .
حاصل اين قصّه آن است كه فريدون بن آبتين « 1 » روزى كه به حرب ضحاك شتافت و به عنايت پروردگار برو ظفر يافت او را « فرخ » لقب شد و روى زمين را به قبضهء تصرّف خود درآورد و مدّت پانصد سال پادشاهى كرد .
وزيرى داشت بختآراى نام ، به غايت خردمند و به كياست و فراست تمام - كه همهء زمام مهام خود را به كف اهتمام او گذاشته بود .
بيت
وزيرى خردپيشهاى كاردان * چو عقل گرانمايه بسيار دان
دقايق شناس و حقايق پناه * نبودى دمى غافل از كار شاه
به دانش سرافراز آن روزگار * ازو شاد هم شهر و هم شهريار
گويند كه روزى فريدون نشسته بود كه شخصى دعا و ثنا بهجاى آورد و گفت كلمهاى چند مىخواهم در خفيه به عرض رسانم و دقيقه [ اى ] از دقايق دولتخواهى بر شاه ظاهر كنم .
چون فريدون او را به خلوت طلبيد و صورت حال ازو باز پرسيد گفت هرچند كميت انديشه در عرصهء خيال [ 97 ب ] مىشتابم « 2 » تو را هيچگونه تقصير در كار بختآراى نمىيابم و مدّتى است كه من در كمينم و او را دوست آشكار و دشمن نهان تو مىيابم .
فريدون پرسيد كه حقيقت اين حال از كجا بر سر آورده و كيفيّت اين كرشمهء مخفى را چگونه معلوم كردهاى .
مرد گفت بدان كه جهت روز درماندگى خود به فقرا و مساكين سيم و زر بىشمار داده و ميعاد بازخواست روز وفات تو نهاده و حالا پيوسته از بيم آنكه زرش پيش مردم بماند دست دعا به بد تو برآورده .
فريدون را ازين سخن غضب مستولى گشت و حرارت آتش غيرت از محلّ طاقت گذشت . بختآراى را طلبيده گفت :
هامش
( 1 ) . اصل : آستين .
( 2 ) . اصل : كذا ، بهجاى : مىرانم .