آفريدگار در ازل تقدير كرده و بندگان را جز تسليم چاره نيست ، الّا رضا به قضاء سامع الحكم «
يَفْعَلُ اللَّهُ ما يَشاءُ
و
يَحْكُمُ ما يُرِيدُ
« 1 » » .
اما آنچه جهت به مكسّر [ بودن ] مجتمع و مثلث مختلف الاضلاع و قائمة الدائرة و مستدير القاعدة و مدوّر ، محيط و قطر وى معلوم نباشد مساحت آن آسان است بر كسى كه اصل آن را داند . چون اصل آن را معلوم كرد دقايق آن را به فكر مىتوان يافت .
اما حكومت ميان آن دو زن در دعوى پسر ، شير ايشان را بركشند . هر كدام سبكتر باشد مادر دختر است و هر كدام غليظتر باشد مادر پسر است .
اما تفريق ميان آن دو لشكرى مشابه در صورت و سيرت كه از يكديگر هيچ چيز تفاوت نداشته باشند آن را كه لب بالا شكافته باشد اعلم نويسد و آن يك را افلح . اما « موضحه » را ثلث ديت لازم آيد و « مأمومه » را نصف ديت ، و « موضحه » آن باشد كه استخوان سرش نمايد و « مأمومه » آن كه گوشت سرش دريده باشد .
چون اين فصول تمام كرد گفتم با چندين فضل و كمال خود را به جولاهگى [ 95 ب ] منسوب مىكنى .
گفت مردىام بافندهء كلام و دبيرپيشه و درين شيوه به مهارت تمام . اما روزگار ناسازگار خاك در ديدهء عمل من انداخته و مرا در كار خود معطّل و حيران ساخته . نه آن مخدوم مكرّم كه دور عمر را در ملازمت او غنيمت شمردمى و نه روزگارى كه از گلشن فراغت بهره بردمى . به گرد خود برآمده و اندك پيرايهاى كه از اسباب دنيا داشتم فروخته قصد تجارت كردم و بضاعتى كه لايق بود خريدم . چون بار سفر بسته بدين موضع رسيدم طايفه [ اى ] از قطّاع الطريق اموال مرا بردند . اكنون حضرت پروردگار - عزّاسمه - مرا به سعادت ملازمت تو رسانيد .
ابن مسعده گويد او را به خلعتهاى ملوكانه مزيّن گردانيدم و بادرفتارى و پنجاه هزار دينار نقد به وى رسانيدم .
چون به بصره رسيدم تمامت امورى كه به من مفوّض بود به دو تفويض نمودم و او نيز در آن امر آثار كفايت به ظهور رسانيد .
غرض ازين حكايت آن است كه آدمى را كسب كمال بايد تا به مرتبهء ارجمندى و
هامش
( 1 ) . اصل : + و .