مرا [ حل ] بىشمار به لب دجله رسيدم و قريب هزار كس همراه من بودند و همه در كشتى نشسته . جهت گرمى هوا در كشتى جهت من سردابهاى تعيين نمودند . چون به كشتى در رفتم و در آن سردابه نشستم آوازى به گوش من رسيد كه كسى مىگفت اى مسلمانان [ 93 الف ] رحمت آريد و مرا درين خوارى مگذاريد .
چون ملاحظه كردم ديدم كه پيرى در دامن ريگ افتاده و از ضعف دل بر مرگ نهاده . او را پيش خود آوردم و رعايت حال او كردم . چون به حال خويش آمد جهت رعايت ادب خدما او را گفتند ازين خانه بيرون آى و نزديك ما سر به بالين راحت نهاده برآساى .
پيرهمرد « 1 » به سخن ايشان التفات ننموده آنجا كه قرار داشت برآسود . ازو پرسيدم كه چه حرفت دارى .
گفت جولايم .
گفت چون حرفت مرا معلوم كردى تو نيز حرفت خود را بيان كن .
من ازين سخن او برنجيدم . گفتم اين « 2 » مرد به غايت احمق است كه چندين حشم و خدم مرا ملاحظه مىنمايد و به سر سؤال حرفت من آيد . جوابش گفتم كه دبيرم .
گفت دبيرى پنج نوع است تو از كدام طايفهاى .
گفتم چون حرف تقسيم گفتى انواع دبيران را تقرير نماى و اقسام آن را بازگوى .
گفت اول كاتب خراج است ، دويم كاتب احكام قضاست ، سيوم كاتب مؤونات « 3 » ، چهارم [ كاتب ] جيش « 4 » ، پنجم كاتب رسايل ، و هر يك را در فن خويش مهارتى بايد .
كاتب خراج بايد كه در مساحت جلد باشد و در ضرب و قسمت او را بصارت تمام .
و كاتب احكام قضا [ را ] بايد كه دقايق احكام [ 93 ب ] شريعت و رمز و اشارت معلوم و مفهوم باشد .
و كاتب مؤونات « 5 » بايد كه احكام قصاصها و مجازات « 6 » هر يك نيكو داند .
و كاتب جيش بايد كه حيلت و اسامى و الوان طبقات و اصناف حشم [ به ]
هامش
( 1 ) . اصل : كذا با « ه » .
( 2 ) . اصل : اى .
( 3 ) . اصل : معونات ( ق : معاونت ) .
( 4 ) . ق : معاونت .
( 5 ) . ق : جنس .
( 6 ) . ق : مزاجات .