خشت ، زمين را خالى گذاشتند و حواشى آن ديوارى از زر ساختند و كنگرهها برو مرتب گردانيدند و از خدم و حشم هر كس را در پايهء خود باز داشتند و مرغان پردرپر بافته سايه گسترانيدند . و دقيقهاى از دقايق تنعّم و تجمّل فرونگذاشت . و رسول بلقيس را بار داد .
اما چون رسول به سپاه سليمان درآمد و چشمش بر آن بساط شاهنشاهى و فرش و زينت افتاد متحيّر ماند و متعجّب گرديد و از غايت خجلت دو خشت زرين و سيمين [ را ] كه تحفه آورده بود به خدمت سليمان عرض نكرد و بدان جايگه « 1 » از زمين كه خالى بود انداخت . اما از بيم آنكه مبادا گويند از آنجا برداشتهاى « 2 » [ 85 ب ] حقّه و بندگان را پيش آورد و سؤالات عرض كرد .
حضرت سليمان تبسّم فرموده رسول را گفت تو دو خشت زرين و سيمين را [ از ] شرم « 3 » آرايش بساط من عرض آن را فرو گذاشتى . رسول تعجّب مانده اظهار عجز كرده اعتراف نمود .
پس سليمان - عليه السّلام - فرمود كه بلقيس مرا به مال امداد مىنمايد ، نمىداند كه حقّ - سبحانه و تعالى - از مرتبت مملكت و منقبت بلند و كثرت اموال چندان به من عنايت نموده كه از بناى عالم و ابتداى آفرينش آدم هيچ پادشاه [ را ] نبود ، و جواب سؤالات بر مقتضى ارشاد و هدايت حقّ - تعالى - باز داد .
و جواب آبى كه نه از زمين و نه از آسمان باشد و تشنه را سيراب كند گفت عرق اسپ است كه چون در دويدن سرعت نمايد از وى عرقى بيرون آيد شيرين و خوش طعم و عطش را تسكين دهد ، و خوى ديگر حيوانات شور باشد و تشنگى را ننشاند .
جواب حقّه را گفت درين حقّه يك دانه ياقوت سرخ ناسفته است كه در مخزن هيچ پادشاه مثل آن گوهرى نيست و بلكه تو مىخواهى كه سفتن آن را بياموزى .
پس ديوان را فرمود تا الماس حاضر كردند و مورچهء سفيد كه آن را [ 86 الف ] چوب خوره مىگويند فرمود تا به الماس تار مويى « 4 » را در دهان گرفت و آن ياقوت را سوراخ كرد و آن تار موى را در آنجا كشيد .
هامش
( 1 ) . اصل : جاى كه .
( 2 ) . اصل : + و .
( 3 ) . اصل : كلمهاى شبيه هموم ( ؟ ) ( از نسخهء ق آورده شد ) .
( 4 ) . ظاهرا الماسى به اندازهء تار موى منظورست .