چون به نزديك سليمان رسيد چشمش بر آن تعبيهء مينايى افتاد و در آن ماهيان ديد . تصوّر كرد كه آب است . دامن بركشيد چنانكه ساقهاى سيمينش همچو ماهى نمودار شد و سليمان مشاهده نمود . به غايت پسنديد و نخواست كه چشم غير بر آن افتد . آواز داد كه پاى خود بپوش كه آبگينه است نه آب .
بلقيس پيش كرسى سليمان آمد و به شرف اسلام مشرّف شده حضرت سليمان او را به حرم خود فرستاد و به نكاح خويش درآورد و به جهت موى ساق او ديوان نوره و حمّام ترتيب كردند .
و قبل از سليمان سفتن ياقوت و مرواريد و غوّاصى بحر و نوره و حمّام رسم نبود . آن زمان پيدا شد . اين بود حكايت سليمان و بلقيس .
غرض من ازين حكايت آن است كه اگر نصيره نادان بود [ 88 الف ] بلقيس عاقله بود .
چون خواجه عقيل الدين سخن تمام كرد از مقابل يكى پيدا شد .
بيت
شتابنده مانند تير از كمان * در آن شيوه فرزانهء آن زمان
به خدمت ابن تراب رسيده خدمت و زمينبوسى بهجاى آورد .
ابن تراب پرسيد كه از كجايى و چه نام دارى و عزم كدام ديار دارى .
گفت مرا درّى شبرو گويند . در ملازمت زهره بانو كه پادشاه كشور پنجم است مىباشم
و ملكه چند روز شد كه از تشريف قدوم خدّام [ آن حضرت ] خبر يافته ، تهيهء خدمتگارى كرده منتظر مىبود . امّا امروز به استقبال شتافته جهت غلبات شوق ملاقات مرا پيشتر فرستاده تا هرجا به شما رسم مژده باز گردانم .