كه كجا بودى و بىفرمان من چرا غيبت نمودى .
هدهد گفت اگر چه تقصير كردهام اما عذر تقصير را از خطهء سبا خبرى آوردهام .
سليمان گفت بيان كن چه خبر دارى كه وهم تو از آن متأثر « 1 » است .
هدهد قصهء پادشاهى بلقيس و طول و عرض آن اقليم را تقرير كرد . گفت با اين همه حسن و عفاف و اتّساع مملكت و كثرت بلاد و اطاعت حشم و خدم « 2 » تخت مملكت او چنان است كه هيچ پادشاهى از سلاطين عالم نديده و نشنيده . اما ملكه و اتباع او همه آفتابپرستند .
پس سليمان باد را فرمان داد تا بساط او را با سپاه در آن بيابان بر زمين نهاد و به هدهد اشاره كرد كه آب پيدا كند ، و شياطين به دلالت هدهد آب آوردند تا همهء لشكر آب خوردند .
و سليمان - عليه السلام - نامهاى نوشت و به هدهد داد كه اين نامه را به آن ملكه كه تقرير كردى برسان و تأمّل كن چندان كه نامه را بخواند و مضمون آن را بداند و جواب ستانيده مراجعت نماى .
پس هدهد نامه را به منقار گرفته پرواز كرد و به سرعت تمام پيش [ 83 الف ] بلقيس آورد ، و در خدمت او هميشه سيصد كنيزك منتظر فرمان مىبودند .
وقت صبحدم بلقيس بر تخت مملكت نشسته بود و هنوز مردم را بار نداده كه هدهد نامه را در كنارش انداخت و خود بر شاخ درخت قرار گرفت و متوجّه بلقيس مىبود ، چنانكه آثار تعجيل جواب در توجّه او به ادراك معاينه مىنمود .
چون چشم بلقيس بر مهر و نامهء حضرت سليمان افتاد او را هولى و مخافتى عظيم دست داد . گفت زهى بزرگوار شهريارى كه به رسالت او مرغ آيد و در باب ارسال جواب چنانكه شرط است اقدام نمايد .
پس به احضار اركان دولت و اعيان مملكت مثال داد و جهت بار عام در سراپردهء شاهى بگشاد و او هزار امير داشت ، هر يك ازيشان صاحب هزار مرد . همه را بخواند و جهت مشورت نزديك خود نشاند و گفت نامهء نامى و صحيفهء گرامى از حضرت بزرگوار و ملك گردون اقتدارى به من آوردند و گمان من چنان بود كه امروز در روى زمين از من قادرتر و نافذالامرتر پادشاهى نيست . اكنون به دلايل روشن و مخايل « 3 »
هامش
( 1 ) . اصل : متعاصر .
( 2 ) . اصل : + و .
( 3 ) . اصل : مخامل .