بيت
حصارى چو گردون گردان بلند * و زو گشته كوته خرد را كمند
به تسخير آن عقل را راه نه * ز اخفاى كارش كس آگاه نه
بدان قلعه هر كس كه برُدى پناه * نترسيدى از كس مگر از إله
بر آن برجها چون بر اوج سپهر * نرفته به بالاش جز ماه و مهر
چون شاپور بدان قلعه رسيد مدّت چهار سال بر گرد آن قلعه نشست كه هيچگونه انديشهاش پيرامون تسخير آن نگرديد .
[ حكايت نصيره و شاپور ]
و ملك ضيزن دخترى داشت نصيره نام كه در همهء عالم به لطافت مذكور و [ به ] ملاحت مشهور و معروف بود .
بيت
سيمين ذقنى به دلبرى غيرت حور * وز ديدن او [ 78 ب ] ديده و دل يافته نور
هر گه كه فكنده پرده از شمع جمال * خورشيد ز گرمى رخش كشته ز دور
روزى از بام قلعه شاپور را ديد [ كه ] در حسن و جمال بىنظير عالم بود .
بيت
در چمن گل را خجالت از رخ نيكوى او * سرو را صد انفعال از قامت دلجوى او
نصيره مقيّد عشق شاپور شد ، چنانكه عنان صبر و تحمّل از دست داد و به بهانه [ اى ] كس به خدمت شاپور فرستاد كه اگر صد سال در گرد اين حصار نشينى تسخير [ ش ] متعذّر « 1 » است مگر نكاح « 2 » مرا قبول نمايى ، تا من هدايت نموده اين عقدهء مشكل بر تو بگشايم .
چون قاصد به خدمت شاپور رسيد و پيغام نصيره را به دو رسانيد شاپور ملتمس
هامش
( 1 ) . اصل : معتذر .
( 2 ) . اصل : نكاه .