تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
مژده باد كه حالا ملك را فرزندى است در سنّ ده سالگى كه ماه چهارده از رخسارش خجل و خورشيد عالم‌تاب از جمالش منفعل است ، و همهء آثار سعادت از جبين او پيدا و دلايل دولت و كشورستانى در ناصيهء او هويداست . بيت
مبارك اخترى فرّخ جمال است * ز رويش مهر و مه را انفعال است
اردشير گفت كيفيّت حال بازگوى و به انواع شفقت و عنايت مستظهر بايد بود . گفت آن حقّه كه پيش ازين به مدّت ده سال در حضور ملك به گنجور سپردم طلب نمايد و مهر آن عنايت كرده خود بگشايد ، تا بعد از آن سر گنجينهء اسرار بگشايم و مضمون احوال را تقرير نمايم . چون اردشير آن حقّه را طلبيده سر باز كرد [ در ] آن حقّه آلت رجوليّت ديد و صحيفه‌اى و بر آن صحيفه نوشته بود كه ملك آن كنيز را كه به كشتن اشاره كرده [ 77 الف ] به من سپرد و در آن مرا از جملهء معتمدان شمرد . من او را به حرمسراى خود بردم و خواستم كه فرمان ملك به جاى آورم و خدمتى كه فرموده بود به رسوم بندگى بگزارم « 1 » . در آن محل دختر گفت من از حضرت ملك بار دارم . من از حرم خويش زنانى كه صاحب وقوف بودند نزديك او فرستادم ، سخن او راست بود . نخواستم كه تخمى [ را ] كه اختصاص پادشاه دارد باطل سازم . پس او را در زيرزمين نگاه داشتم و همّت بر مراقبت حال او گماشتم و انديشهء طعن حاسدان را آلت توالد و تناسل از خود جدا كردم . المنّة للّه كه آخر آثار خدمتگارى من به ملك ظاهر گرديد . اردشير ازين سخن شادمان شده سر و چشم او را ببوسيد و گفت او را با هزار پسر ديگر كه همسال او باشند بياراى به يك دستور ، و در اسباب « 2 » زينت او تكلّف منماى و به خدمت من بيار تا به شهادت مهر پدرى فرزندى او را تحقيق نمايم و غبار شبهه‌اى كه در آيينهء خاطر باشد به صيقل امتحان بزدايم . چون وزير فرمان ملك را امتثال نمود و شاپور را با جمع كودكان ديگر به خدمت اردشير عرض كرد اردشير فرمود كه چوگانها آوردند و گوى در ميدان انداختند و
هامش
( 1 ) . اصل : بگذارم . ( 2 ) . اصل : ساب .