ايشان را اشاره [ 77 ب ] به چوگان بازى كرد و احوال هر يك را در حركات و سكنات ملاحظه مىفرمود . تا آنكه گوى از ضرب چوگان شاپور از ميدان در ايوان قصر افتاد و در پيش تخت اردشير ايستاد و از غلامان كه در بازى بودند هيچكس را جرأت آن نشد كه به ايوان درآيد و به آوردن گوى انبساط نمايد ، الا شاپور كه به آن امر اقدام نموده گوى از پيش تخت ملك به ميدان آورد و اردشير از آن جرأت نسبت او را به خود معلوم كرد و ازو پرسيد .
كه چه نام دارى .
گفت شاپور .
پس اردشير او را دربر گرفته و در ميان خلق اظهار پدرفرزندى او كرد .
چون اردشير وفات يافت و محمل سفر آخرت بست شاپور قايممقام او گرديد و بر سرير سلطنت نشست و در اخلاق حميده و شمايل پسنديده بيفزود و بر اقامت مناظم معدلت متابعت « 1 » نمود ، چنانكه از پدر به عدل درگذشت و به اصابت راى در عالم علم گشت .
چون از ملك او پانچده « 2 » سال برآمد سپاه بر سر ملك ضيزن كشيد و ملك ضيزن حصارى داشت در غايت استحكام . چون قوّت مقاومت نديد خود را به حصار كشيده در مجادله كوشيد و شاپور گرد قلعه نشست .
بعد از مدّتى خبر [ 78 الف ] آمد كه از خراسان دشمنى قصد فارس كرده . شاپور باز به جانب فارس مراجعت نمود و با دشمن مخاصمت كرده برو ظفر يافت و باز به جانب ضيزن توجّه نمود و آن ملك را مستخلص گردانيد ،
و از آنجا متوجّه شام گرديد در آن حدود متّصل به شام شهرى بود نام آن حضر « 3 » و در آن شهر ملكى بود نام او صاطون ، به لغت [ فارس ] « 4 » .
ضيزن از جملهء عرب و قبيلهء قضاعه [ بود ] و سپاه بسيار داشت و پادشاهى خضر از مدّت مديد او را مسلّم بود .
و آن خضر حصارى داشت كه در وقت بناى آن طلسمى ترتيب كرده بودند كه در گشادن آن عقل عقلاى عالم عاجز بود .
هامش
( 1 ) . ق : مبالغت .
( 2 ) . كذا .
( 3 ) . اصل : خضر .
( 4 ) . از نسخهء ق .