جهانتاب پيش جمالش ذرّهاى ننمودى . چون چشم اردشير برو افتاد و عنان عزيمت از دست داد پس به خلوت رفته او را نزديك خود آورد و دل به هواى او مصروف داشته با او مباشرت كرد . چون قفل از درج ياقوت فام دلارام برداشت دست قضا گوهر يكدانهاى در آن درج گذاشت و آن نورس نهال بوستان لطافت از فيض باران نيسان سحاب قدرت بارور گرديد .
روزى اردشير با او نشسته بود و از احوال او استفسار مىنمود . پرسيد كه تو را در بند نگه « 1 » داشته كه تا غايت گوهر تو را ناسفته گذاشته . گفت من آزادم ، از نسل اشكانزادم . اردشير از سؤال خويش پشيمان شد ، خواست كه او را جهت سوگند جدّ خويش بكشد دلش بار نداد .
بيت
كس دلارام را چگونه كشد * كه همه كشتهء دلارامند
[ حكايت سام وزير و شاپور ]
پس وزيرى داشت سام نام ، [ به ] كمال علم و حلم آراسته و از غايت دانش معتمد امور شهريارى گشته . نزديك خويش طلبيد و گفت فلان كنيزك كه نظر محبّت من برو افتاده بود چنان معلوم كردم كه [ 75 ب ] [ به ] اشكانيان متّصل است و بدان حسن و ملاحت كه مرا فريفته داشت از آن آب و گل است .
اما من به تحقيق وصيّت جدّ [ و ] پدر خويش بر هواى خاطر خود مقدّم مىدارم و طاقت خلاف فرمودهء ايشان نمىآرم . تو را مثال دادم كه او را از پيش من برده شربت اجلش بچشانى و فرمان اجداد مرا به امضا رسانى .
چون وزير كنيزك را به موجب حكم از پيش اردشير به خانهء خود آورد و براى هلاكش تيغ جوهرنگار را از نيام بيرون كرد كنيزك گفت كشتن من سهل است ، اما من از ملك بار دارم . اگر من كشتنى باشم فرزند او را چه گناه است . چندان تحمّل كن كه بار حمل به زمين نهم .
وزير حكمت شعار [ را ] اين « 2 » سخن مسموع افتاد و زنان معتمد را كه در آن باب مهارتى داشتند حاضر گردانيد و ايشان تفحّص كرده استشكاف آن بهجاى آورده گواهى دادند كه حامله است .
هامش
( 1 ) . اصل : كه . ق : در بندگى .
( 2 ) . اصل : ازين .