حكايت [ ملكزاده جمشيد و حكيم ]
آوردهاند كه در ديار حبشه پادشاهى بود به غايت خداترس و به حسن سيرت آراسته ، چنانكه هر چند كسى به گناه عظيم جرأت نمودى او به حسن اخلاق و كرم عميم عفو فرمودى . تا آنكه سفّاكان دست بىباكى « 1 » برآوردند و شبروان عيّارپيشه قصد اموال مسلمانان كردند و ملك هرچند در دفع ايشان كميت انديشه در ساحت نصايح راند غبار بدعت را فرو نتوانست نشاند . آخرالامر ملك را فرمان در رسيد .
پسرى داشت در كمال فراست و سياست و كياست و او را حكيمى بود در غايت دانايى .
ملكزاده شبى حكيم را طلبيده گفت مرا عقدهء مشكلى افتاده و حادثهء غريبى دست داده . هرچند در انديشهء تخيّل آن ، سر تعميق [ به ] درياى فكرت فرو مىبرم گوهر مقصود از صدف حجاب رو نمىنمايد ، و آن عقده به گرهگشايى « 2 » خيال من نمىگشايد . اكنون به وادى عجز « 3 » رسيدهام و تو را از براى حلّ اين عقده رنجانيدهام .
طبيب حادق امراض مشكلات دست سؤال بر نبض خيال ملكزاده نهاد .
ملكزاده گفت [ 61 الف ] اگر فردا بر سرير سلطنت ننشينم و از ميان مردم كنارى گزينم ديگرى را به خاطر رسد كه تكاور همّت در عرصهء ميدان شهريارى نتوانستم راند و خطبهء خلافت بر اورنگ جهاندارى نيارستم خواند ، و اگر جهت وراثت به امور پادشاهى اقدام ننمايم « 4 » روز بازخواست [ از ] جواب
« إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ »
( سورهء ص ، 26 ) عاجز آيم . چرا كه از سبب حلم پدر من ، كار ملك از ترتيب افتاده و لوانيد « 5 » و اوباش قدم در ساحت بىباكى نهادهاند و هيچگونه مهام ملك در حيّز انتظام نيايد و مرا درين معنى تدبيرى روى نمىنمايد .
حكيم گفت چارهء اين من نمايم . اما بايد كه بدان چه من تو را اشاره كنم جرأت نمايى .
ملكزاده گفت بفرماى كه هرچه مقتضاى راى عقدهگشاى تو باشد متابعت كنم .
حكيم گفت فردا بر تخت سلطنت نشين و مردم را جمع ساز و بگوى كه منادى ندا در دهد كه بعد اليوم هيچكس خيالى كه بر خلاف قواعد باشد به خاطر نياورد و
هامش
( 1 ) . اصل : باك .
( 2 ) . اصل : گشاى .
( 3 ) . اصل : مجز . ( ق : عجز )
( 4 ) . اصل : نمايم .
( 5 ) . كذا ( جمع لوند ) .