تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
چهار صد سال و ايشان را ملوك‌الطوايف خوانند . چون سكندر ملوك‌الطوايف را به زمين عجم نشاند و آن ممالك به ايشان تفويض كرد « 1 » خود به جانب بلخ حركت نمود و بر هر شهرى كه از عجم مىگذشت اعيان و اركان را مىكشت و حصار را ويران مىكرد و مهترى هم از ايشان تعيين مىفرمود ، و در خراسان شهر هرات و در ماوراءالنهر سمرقند [ را ] بنا كرد و روى به هندوستان آورد و مملكتش را گرفت و ملوكش را [ 14 الف ] به قتل رسانيد و از آن‌جا به ممالك چين به حدود مشرق رفت و از آن‌جا به مغرب رسيد و در ظلمات به جهت آب حيوان با چهارصد كس - به يك روايت هژده روز - در حجاب ظلمات ماند و آخرالامر محروم برگرديد و به عراق رفت و در مقابلهء « 2 » حلوان « 3 » به شهر زور « 4 » رسيده وفات يافت و او را در تابوت كرده به شهر او فرستادند و ملك او سىوشش سال بوده و به روايتى سيزده سال .

[ ذو القرنين و تفاسير ]

از عبد اللّه عباس - رضى اللّه عنه - روايت است كه در تفاسير كه چون مشركان مكه به حجّت از حضرت رسالت - صلّى الله عليه و آله و سلّم - عاجز آمدند ابوجهل بن هشام « 5 » را به جهودان فرستادند كه در زمين حجاز و يثرب مقام داشتند كه در ميان ما مردى بيرون آمده دعوى نبوّت مىكند و ما را معلوم نمىشود كه او در كلام خود صادق است يا كاذب ، و ما را كتابى نيست كه او را بدان بيازمائيم . يهودان جمع گشته از توريت سه مسئله جمع آوردند : يكى سؤال روح ، و دويم قصهء اصحاب كهف ، و سيم قصهء ذوالقرنين . [ گفتند اگر ] « 6 » به طريقى كه در توريت باشد جواب گويد يقين دانند كه پيغمبر است و متابعت او [ 14 ب ] لازم دانند . ابو جهل برگرديد و رؤساى مكه را جمع كرده پيش حضرت رسالت - صلّى الله عليه و آله - آمدند . ابو جهل گفت يا محمّد چرا به كتابى كه مشتمل بر اخبار گذشته و منطوى بر علوم اولين و آخرين چنان‌كه موسى را بود مخصوص نگشتى . اگر تو را كتابى بودى به تو مىگرويديم و متابعت راى تو از جملهء فرايض مىدانستيم ، و ما با
هامش
( 1 ) . اصل : + و . ( 2 ) . اصل : معامله ( از نسخهء ق آورده شد . ) ( 3 ) . اصل : هوان ( از نسخهء ق آورده شد ) . ( 4 ) . اصل : شهر روز ( از نسخهء ق آورده شد ) . ( 5 ) . اصل : حشام . ( 6 ) . از نسخهء ق آورده شد .