چون سكندر بدان حال مطّلع « 1 » گرديد به خاطر او گذشت كه دارا [ را ] « 2 » به دست توان آورد . پس از ايشان پرسيد كه در خدمت دارا مقرّب كيست .
گفتند دو حاجب است كه حلّ و عقد و امرونهى مملكت به دست ايشان است و ايشان نيز از اطوار ناپسنديدهء او قدم از دايرهء اخلاص بيرون نهاده روى از ربقهء طاعتدارى او گردانيدهاند .
پس سكندر در خفيه بدان حاجبان معتمدى فرستاد و ايشان را انواع اميدواريها داده گفت اگر در هلاك دارا سعى نمائيد شما را بدان چه تمنّا نمائيد مخصوص گردانم و به مرتبهاى كه ممكن و مقدور [ 11 ب ] باشد برسانم .
ايشان از براى مال دنيا رعايت حقوق همّت را گذاشتند و طريق ناصواب برداشتند و بر آن قرار دادند كه فردا در رزمگاه كه هر دو سپاه بر سر ميدان آيند و به محاربه مشغول شوند ايشان بىتردّد كار دارا را بسازند .
روز ديگر كه هر دو لشكر در برابر يكديگر صفوف برآراستند و دست به شمشير و تير و تبر و خنجر كرده محاربه درپيوست و از جانبين خلق بسيار به قتل رسيدند .
بيت
فتادند هر سو بسى كشتهها * كه هرجا شد از كشتهها پشتهها
در آن روز مردى از لشكر دارا بر سپاه سكندر حمله آورد و سكندر را زخمى زد .
از اين ، توهّم تمام بر دل سكندر پيدا شد . چون شب درآمد دليران كينهجوى دست از جنگ و جدال كوتاه كردند و هر دو لشكر روى به قرارگاه خود آوردند . حاجبان دارا فرصت غدر نيافتند . سكندر تصوّر كرد كه ايشان از آن عزيمت پشيمان شدهاند .
عزم كرد كه روز ديگر بر سر صلح آيد « 3 » و در باب حرب تحمّل نمايد .
و دارا نيز نيّت صلح در خاطر آورده بود . حاجبان درگاه [ را ] كه سران سپاه [ 12 الف ] او بودند طلبيده با ايشان مشاورت كرد كه راى شما چيست . اگر ترتيب جنگ مصلحت است بدان قيام نمايم ، و اگر صلح [ را ] اولى مىبينيد خاطر قرار داده بدان گرايم . ايشان جهت صلاح خود گفتند حرب مصلحت است . پس دارا به
هامش
( 1 ) . اصل : اطلاع ( از ق آورده شد ) .
( 2 ) . از ق آورده شد .
( 3 ) . اصل : آيند .