مرادات خود منّت بر جان من نهاده رخصت فرماى تا حسبالاختيار كمر بندگى به جان بسته بهجاى آرم و در حصول آن قيام نموده دقيقهاى از دقايق فرمانبردارى نامرعى نگذارم .
دارا چشم باز كرده گفت مرا با تو سه حاجت است : [ 13 الف ] اول آنكه خون مرا مباد هدر بگذارى « 1 » ، و قاتلان مرا قصاص كنى و اهمال روا ندارى . دويّم آنكه روشنك كه دختر من است به نكاح « 2 » خويش در آرى . سيّوم آنكه آتشكدهها فروننشانى و مهتران عجم را از خود شاد گردانيده محترم سازى .
سكندر گفت آنچه فرمودى قبول كردم .
چون دارا وفات يافت سكندر چنانكه قاعدهء سلاطين است او را دفن كرد و روز ديگر بر تخت سلطنت نشست و سپاه خود و دارا عرض كرد و هزارهزار و چهارصدهزار مرد به شمار آمد . همه را جمع كرده و بشارت امن و امان داده ، وعدهء لطف به مسامع ايشان رسانيد و آن [ دو ] « 3 » حاجب را طلب كرده از مال و منال آنچه وعده كرده تسليم نمود و گفت من به شما وعدهء ملك و مال كرده بودم . اما شرط ناكشتن شما ننموده و در مذهب سياست و ملّت حميّت جايز نباشد كه شما حقوق مخدوم منعم و سوابق پادشاه مكرم خويش مهمل گذاشتيد و در حق او غدر و خيانت روا داشتيد از قصاص معاف فرمايم و در ابطال خون او سعى نمايم .
شما به ولىّ نعمت خود چه وفا كرديد كه نسبت به من بهجاى خواهيد آورد ، و هر دو را [ 13 ب ] امر فرمود كه بر دار كردند و گفت همهء خلايق به تماشاى ايشان آيند و به نظر عبرت ايشان را ملاحظه نمايند .
بعد از آن دختر او را به نكاح « 2 » درآورد ، و محترم داشت مهتران عجم را ، و هيچكس از لشكر دارا [ را ] اسير نكرد ، و كتب حكماى عجم كه در باب حكمت بود فرمود كه نوشتند و به زبان يونانى ترجمه كرده به بلاد يونان سوى ارسطاطاليس فرستاد ، و چندان كه ممكن بود در ديار بابل و عراق حصار را خراب كرد و همهء مهتران را كه صولت « 4 » و گردنكشى داشتند برانداخت و در محلّ رحلت در هر شهرى مهترى « 5 » تعيين « 6 » نمود . و بعد از سكندر آن ملوك برقرار خويش ماندند تا مدّت
هامش
( 1 ) . اصل : حذر نگذارى .
( 2 ) . اصل : نكاه .
( 3 ) . از نسخهء ق .
( 4 ) . اصل : سولت .
( 5 ) . اصل : چيزى ( از نسخهء ق آورده شد ) .
( 6 ) . اصل : تعين ( و ساير موارد ) .