رسيد [ 15 ب ] كه آفتاب فرو مىشد و آنجا مردمى يافت كه از دين بيگانه [ بودند ] و عمارات خوب مشاهده كرد و آن گروه متابعت او كردند با وجود كفر . خداى تعالى فرمود :
« قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً »
( كهف ، 86 ) ، يعنى حكم تو برين خلايق نافذ است و تصرّف تو جايز .
عبد اللّه عباس روايت مىكند كه ذوالقرنين مدّت يك سال در مغرب مقام كرد .
آن مردم را به خداى تعالى خواند . ايشان نگرويدند . پس همه را به قتل رسانيد « 1 » الا يك كس كه مسلمان شد .
علما گويند ذوالقرنين در اوّل حال پادشاه بود و در آخر خداى تعالى او را نبوّت داده به خلق فرستاد و به اين آيه استدلال جستهاند كه اين بدنامى وحى بود به ظاهر ، قوله تعالى :
« أَمَّا مَنْ ظَلَمَ »
( كهف ، 87 ) . جواب وحى است كه خداى تعالى فرمود و بعضى گويند اين الهام بود نه وحى ، چنانكه فرمود قوله تعالى :
« وَ أَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى »
( قصص ، 7 )
و علما را در نبوّت او خلاف بسيار است ، قوله تعالى :
« ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ »
( كهف ، 89 - 90 ) ، يعنى از مغرب به مشرق رفت و در مشرق دو كوه ديد . در ميان هر دو كوه [ 16 الف ] زمينى « 2 » وسيع ازين كوه تا آن كوه دو هزار ارش . دور آن وادى از مسلمانان بسيار بودند .
چون ذوالقرنين به آنجا رسيد همه به خدمت و طاعت پيش آمدند و اظهار اسلام كردند . ذوالقرنين ايشان را اكرام كرده وعدهها داد و در ميان آن كوه مقام ساخت و ممكن نبود كه هيچكس به بالاى آن كوهها برآيد و در آنجا خلقى بودند از اولاد آدم كه ايشان را ياجوج و ماجوج گويند و ايشان دو گروه بودند . يكى از فرزندان ياجوج و ديگر از فرزندان ماجوج و « 3 » ايشان دو برادر بودند از اولاد يافث بن نوح كه بعد از طوفان نوح به حدّ مشرق افتادند و در پس كوه قرار گرفتند و از ايشان توالد و تناسل حاصل گشت .
و اولاد ايشان از حدّ درگذشت و صورت آدمى دارند و قامت هر يك دو ارش است ، و گوشهاى ايشان چنان باشد كه يكى را در خواب [ بر بالا ] « 4 » پوشند و ديگرى در زير خود افكنند و ايشان را لباس نباشد . چون بهايم پيش يكديگر جمع شوند و
هامش
( 1 ) . در حاشيه : + مگر .
( 2 ) . اصل : مابينى ، ق : وادى بزرگ .
( 3 ) . اصل : + از .
( 4 ) . از نسخهء ق آورده شد .