رسيد كه عبارت از دو گوشهء عالم باشد : يكى مشرق و ديگرى مغرب و اين دو را قرنين گويند به عربى . بدين واسطه او را ذوالقرنين خوانند ، كما قال الله تعالى :
« وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ »
( كهف ، 83 ) .
چون بزرگ شد مالك امر و نهى و متصرّف حلّ و عقد گشت . پدر را از التزام خراج دارا منع كرد و گفت چرا فرمان دارا را امتثال « 1 » مىنمايى كه پادشاه را تا داعيهء جهانگيرى نباشد ملك خود را نگاه نتواند داشت ، و اميرى را كه تمنّاى فرمانروايى نباشد علم امارت نتواند افراشت . تو كه طبل پادشاهى در نوازش آرى و مال به ديگرى دهى حكم رعيّتى دارى .
اما فيلقوس به سخن سكندر التفات ننموده به آنچه قرار داده بود مستقيم [ 9 الف ] مىبود و ممالك دنيا على الاطلاق بر ملك دارا مشخص گشت و در مدّت عمر او را پسرى آرزو بود كه بعد ازو قائممقام او باشد و به حكم ارث ممالك او را تصرّف نمايد .
آخرالامر او را پسرى آمد و به وجود او استظهار و استبشار فرمود و از كمال محبّت و وفور مودّت نام خويش برو نهاد . او را داراى اكبر و پسر را داراى اصغر مىگفتند . چون داراى اكبر از دار فنا رخت بربست پسرش بر تخت نشست .
بيت
زهى دهر خونخوار بىاعتبار * كه در هيچ كارش نباشد مدار
پدر را بسوزد به مهر پسر * پسر را نشاند بهجاى پدر
اطراف ممالك عرب و عجم در تحت فرمان او آمدند و ملوك جهان خراج به دو فرستادند و در مقام مطاوعت ايستادند ، چنانكه در خدمت پدر او .
و ملك فيلقوس نيز بدان چه مقرّر نموده بود قيام مىنمود و در آن ايّام ملك فيلقوس وفات يافت و سكندر متصرّف تخت پدر شد و خراج به دارا نفرستاد و طريق تمرّد گشاد و ميان يونان و زنگبار مسافت بعيد بود .
اوّل قصد زنگبار كرد [ 9 ب ] و لشكر بدانجا كشيد و او را با ملك آن ديار اتّفاق حرب افتاد و ملك زنگبار [ را ] منهدم گردانيد و خلق بسيار كشته شد و باز به جانب
هامش
( 1 ) . اصل : دارا امتاع ( متن كنونى از ضبط نسخه ق است ) .