يونان مراجعت كرد .
دارا مردى غيور بود . ديد كه خراج فيلقوس از ملك او نيامد . گفت كار رنگ دگر مىنمايد . رسول را به جانب اسكندر فرستاد كه پدر تو [ كه در رفعت و قوّت از تو ] « 1 » زياده بود خراج مىفرستاد و در موقف اطاعت قيام مىنمود . تو چون بدان امر قيام نمىنمايى . حالا به خلاف گذشته طريق متابعت پيش گير و الا كسى را از حاجبان درگاه فرمان دهم تا كار تو را بسازد و ملك تو را از شرّ تو بپردازد .
چون رسول نزديك سكندر آمده تبليغ رسالت كرده به مراسم سفارش نمود .
سكندر گفت به حضرت دارا مقرر كن كه آن مرغ كه بيضهء زرين مىنهاد به عالمى ديگر پرواز كرد . تو نيز از سر آن بيضه درگذر .
پس رسول بازگرديد و جواب را به عرض دارا رسانيد . دارا اسباب جنگ را ساخت و رسولى ديگر نامزد فرمود . گوى و چوگانى و يك رطل كنجد به دو داد و به خدمت سكندر فرستاد . گوى و چوگان [ 10 الف ] اشارت بدان بود كه سكندر هنوز كوچك است ، او را مشغول بازى بايد بود و به امور سلطنت ميل نبايد بود . اگر خراج فرستد و تابع گردد از بلاى سياست نجات يابد ، و الا مستوجب « 2 » خصومت گردد و من سپاهى دارم كه عدد آن را كس نداند بر مثال اين رطل كنجد كه حساب آن ممكن نيست .
چون به خدمت سكندر آمد و تحف را عرض كرد . سكندر گفت به دارا بگوى كه من اينها را كه تو فرستادى به فال نيكو گرفتم . گوى دليل است بر آنكه زمين را كه مشابه به گوى است به من گذارى و دست از كاروبار سلطنت بازدارى ، و چوگان سعى من است كه ملك را به خويش خواهم كشيدن و چون رطل كنجد سپاه « 3 » بىشمار فراهم خواهم آورد .
و چون رسول آمد و كيفيّت ظاهر ساخت دارا به غايت متغيّر شد و سيصد هزار مرد عرض لشكر خويش كرده بر سكندر شتافت و سكندر هشصد « 4 » هزار مرد سپاه يونان عرض داد و قصد دارا كرد .
از ابتداى سلطنت سكندر سه سال گذشته بود و از اول دولت دارا چهارده سال و به غايت ظالم شيوه و بىدادگر بود و همه اتباع و اشياع [ 10 ب ] از جور و ستم او
هامش
( 1 ) . از نسخهء ق .
( 2 ) . اصل : موستوجب .
( 3 ) . اصل : بسيار ( از نسخهء ق آورده شد ) .
( 4 ) . كذا .