تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
وگر كاروان را [ 5 ب ] شود بسته راه * پذيرد خلل كشور پادشاه
هشتم گفتى غلامان را كه به صورت و سيرت نامقبول‌اند به چه وجه قابل خدمت خود ديده‌اى و در كار بعضى از ممالك موكّل كرده . بدان كه بدان جهت ايشان را در امور ملكى باز مىدارم كه ايشان در اصل دون همّت‌اند و از ملك به اندك فايده قناعت كرده دست تصرّف نخواهند « 1 » گشاد و به مردم از براى اموال زحمت نخواهند داد ، و يحتمل كه اگر به ديگرى اين امر تفويض يابد در كثرت مال كوشد و آخر كار « 2 » غرور جاه او را بدان دارد كه پاى از خط فرمان بيرون نهاده سر مخالفت برآرد و مسلمانان را پريشانى و تفرقه دست دهد و ميامن انتظام و جمعيت از محفل فراغت و رفاهيت قدم بيرون نهد . بيت
نشايد ز فرمان ده روزگار * كه بخشد ممالك به هر بىوقار كه ناگاه از نخوت مال و جاه * بتابد سر از راى و فرمان شاه چو آخر بود كار جنگ و جدال * رعيّت شود در ميان پايمال شود ار چنين بخشش ناصواب * رعيّت پريشان و لشكر خراب [ 6 الف ]
نهم پرسيدى كه دليران كارزار خود را چرا پريشان‌حال مىدارى كه ايشان تو را در ايّام ستيز و هنگام رستخيز به كار مىآيند . بدان كه يلان سپاه و سايعان كينه‌خواه در وقت پريشانى از سختى زندگانى به اميد منصب و جاه به جان كوشيده دست به هر كار مىرسانند ، و هر گاه كه آنچه تمنّا دارند مهيّا باشد جان شيرين در معرض تلف انداختن محض نادانى دانند . بيت
سپاهى به اميد لطف و كرم * سر خود ببازد گه كارزار اگر زنده برگشت خود بُرد گوى * وگر كشته شد رفت خود مَردوار چو « 3 » باشد مهيّا مراد دلش * چرا بىضرورت كند جان نثار
هامش
( 1 ) . اصل : نخواهد . ( 2 ) . اصل : + به . ( 3 ) . اصل : چه .