وگر كاروان را [ 5 ب ] شود بسته راه * پذيرد خلل كشور پادشاه
هشتم گفتى غلامان را كه به صورت و سيرت نامقبولاند به چه وجه قابل خدمت خود ديدهاى و در كار بعضى از ممالك موكّل كرده .
بدان كه بدان جهت ايشان را در امور ملكى باز مىدارم كه ايشان در اصل دون همّتاند و از ملك به اندك فايده قناعت كرده دست تصرّف نخواهند « 1 » گشاد و به مردم از براى اموال زحمت نخواهند داد ، و يحتمل كه اگر به ديگرى اين امر تفويض يابد در كثرت مال كوشد و آخر كار « 2 » غرور جاه او را بدان دارد كه پاى از خط فرمان بيرون نهاده سر مخالفت برآرد و مسلمانان را پريشانى و تفرقه دست دهد و ميامن انتظام و جمعيت از محفل فراغت و رفاهيت قدم بيرون نهد .
بيت
نشايد ز فرمان ده روزگار * كه بخشد ممالك به هر بىوقار
كه ناگاه از نخوت مال و جاه * بتابد سر از راى و فرمان شاه
چو آخر بود كار جنگ و جدال * رعيّت شود در ميان پايمال
شود ار چنين بخشش ناصواب * رعيّت پريشان و لشكر خراب [ 6 الف ]
نهم پرسيدى كه دليران كارزار خود را چرا پريشانحال مىدارى كه ايشان تو را در ايّام ستيز و هنگام رستخيز به كار مىآيند .
بدان كه يلان سپاه و سايعان كينهخواه در وقت پريشانى از سختى زندگانى به اميد منصب و جاه به جان كوشيده دست به هر كار مىرسانند ، و هر گاه كه آنچه تمنّا دارند مهيّا باشد جان شيرين در معرض تلف انداختن محض نادانى دانند .
بيت
سپاهى به اميد لطف و كرم * سر خود ببازد گه كارزار
اگر زنده برگشت خود بُرد گوى * وگر كشته شد رفت خود مَردوار
چو « 3 » باشد مهيّا مراد دلش * چرا بىضرورت كند جان نثار
هامش
( 1 ) . اصل : نخواهد .
( 2 ) . اصل : + به .
( 3 ) . اصل : چه .