[ 4 الف ] بدان جهت منظور نظر خود ساختهام كه آخرت را فراموش نكرده به ظلم خانهء ايمان خود خراب نكنم و خود را در عذاب روز بازخواست نيندازم .
بيت
انديشهء عُقبى ز خرد [ خواهد ] بود * بر بىخردان حديث ردّ خواهد بود
نيكى كن و بگذر ز سر سيرت بد * زنهار و گرنه بىتو بد خواهد بود
چهارم پرسيدى كه قماربازان كه عقل [ از ] ايشان متنفّر و خيال در افعال ايشان متحيّر است به صحبت تو چون راه يافتهاند .
بدان كه ايشان جماعتىاند بىقيد و لاابالى كه دنيا و [ ما ] فيها را به يك داو خواندهاند و درباخته و اختيارى به كار دنياى بىاعتبار ننهادهاند و دست ازو فشانده دامن دركشيدهاند و درين شيوه بلندى همّت و ارجمندى معلوم مىشود و آدمى را صفتى برابر علوّ همّت نيست و در نزد عقل كعبهء آمال و سرمايهء سعادت و اقبال همّت بلند است .
پنجم پرسيدى كه گلخنيان را كه خداوند از براى آتشدان محنت آفريده است به زلال سرچشمهء دولت و اقبال چون راه نمودهاى .
ايشان را از آن نزد خود مىخوانم كه از ملاحظهء ايشان انتباهى گيرم و غيرتى بردارم و خود را [ 4 ب ] نصيحت كرده مىگويم كه پروردگارى كه ايشان را بدان مشقّت داشته و لواى فرمانروايى تو را برافراشته قادر بود كه اين حال را برعكس كردى .
بيت
هرچند بود مسرّتِ سلطانى * و آرام كنى به مسند خاقانى
گاهى به شكستگان محنت مىبين * تا قدر « 1 » ز سعادتى كه دارى دانى
پس قدر سلطنت را دانسته شكر و سپاس خداى بهجا مىآرم .
ششم گفتى كه گوهريان سختجانى كه جواهر دنيا را در دل شيرين ساختهاند و فرهادوار نقبها در دل كوه انداخته تو را همدم بودن چه لايق است .
بدان كه استادى كه جوهر عقل و جان را در حقهء وجود انسان نهاده هر جوهرى
هامش
( 1 ) . اصل : كلمهاى ناخواناست .