عبد المومن را طلبيده صورت حال پرسيد .
عبد المؤمن زمين خدمت ببوسيده دعا و ثنا بهجاى آورد و تقرير آمدن آهوان كرد .
پادشاه گفت من از براى شكار به صحرا مىروم . چون است كه تو ميل شكارى كه به خانهء تو آمده نمىكنى .
عبد المؤمن گفت سهل « 1 » انسانى باشد كه جانى « 2 » [ را ] كه پناه به ويرانهاى آورده باشد جهت نفس خود در هلاك او كوشد تا ديگش بجوشد .
پادشاه را سخن او خوش آمد و گفت مرد خدا نيكو سخنى گفتى . آنچه تمنّا دارى از من بطلب .
عبد المؤمن گفت تمنّا دارم كه از راه كرم ميل به شكارى كه پناه به ويرانهء من آورده نفرمايى و تير كين بر كمان نهاده بر سر ايشان نيايى .
پادشاه بخنديد و او را تحسين فرموده [ 27 ب ] پنجاه هزار درم به او كرم فرمود .
چون لشكر به او رسيدند سوار شده عزم دار الملك خود نمود .
عبد المؤمن بدان بذل خوشحال شده به زن مشورت كرد كه در صرف كردن اين زر چه صلاح مىبينى .
زنش گفت :
بيت
نقد عمرى شده از كف ز پى گنج مراد * بعد عمرى است كه اين نقد به دست افتاده است
چنان به خاطر مىرسد كه زراعت تو مختصر است و عوامل لاغر . يمكن كه ازين زمستان بيرون نيايند . صلاح آن است كه گاوى چند فربه بستانى و زراعت بيشتر كنى تا باقى عمر را به فراغت بگذرانى .
عبد المؤمن گفت فراغت دنيا سهل است . اين مقدار كه روزگار مىگذرانيم و محتاج همچون خودى نيستيم بس است .
هامش
( 1 ) . به جاى كم آمده است .
( 2 ) . كذا در معنى جاندارى .