تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
با وجود همهء درويشى و دلريشى سپاه امراض شهرستان وجودش را فرو گرفت و عارضه‌اى دست [ 28 ب ] داد كه ناچار سر به بالين ضعف نهاد . بيت
افتاد ز ضعف تن روانى * با چهرهء زرد چون خزانى
قضا را پادشاه در آن ايّام به شكار رفت و در شكار از پى آهو تاخته از لشكر جدا افتاد . گرماى روز كواكب سوز برو غالب گرديده هر چند به گرد آن دشت مىگشت و سايه [ اى ] مىطلبيد كه ساعتى از تاب آفتاب به آن‌جا پناه برد نديد . بيت
هوايى در آن عرصهء بىكران * به گرمى چو كانون آهنگران اگر مرغ كردى به آن‌جا گذر * هوايش روان سوختى بال و پر خيال ار بدان دشت بشتافتى * ز صحراى محشر نشان يافتى
در محلّى كه پادشاه از غايت حرارت آفتاب دل از جان برداشته بر مرگ نهاده بود و كوكب دولت زندگانى را در خاطر خود به احتراق قرار داده ، ناگاه رباط عبد المؤمن [ را ] از دور ديد . شتاب كرده خود را به آن‌جا رسانيد و چنان شادمانى كرد كه گويا در قصر روضهء رضوان آرميد . بعد از ساعتى كه خدم و حشم از پى رسيدند پادشاه هرچند استفسار نمود كه اين مقام را كه ساخته است هيچ‌كس جواب شافى نگفت . [ 29 الف ] آخرالامر كه پادشاه عزيمت شهر كرد گذرش بر آن ده افتاد كه [ از آن ] عبد المؤمن بود . شب همان‌جا منزل كرده بار سفر بگشود . چون روز شد از مردم پرسيد كه در آن دشت رباطى ساخته‌اند بانى آن كيست . مردم عبد المؤمن را نشان دادند . پادشاه بر او آفرين كرد و گفت او را بخوانيد . گفتند بيمار است و قوّت آمدن ندارد . پادشاه گفت من به عيادت او مىروم و خدمت او را دريابم و گفت :