گفتى چنان مكن كه ز فرمان روى برون * فرمان تُراست هرچه تو گويى كنم چنان
بدان كه ديگر عقلاى زمان و فضلاى رفيع مكان [ را ] روشن و مبرهن است كه آدمى را صفتى كه در دنيى و عقبى به كار آيد فعل نيكو خواهد بود و بسيار كس به بركت افعال نيكو از چنگ محنت رهيده بر اورنگ دولت رسيدهاند . چنانكه عبد المؤمن به سبب فعل نيكى كه ازو در وجود آمد از مشقّت وارست و بر مسند فراغت نشست .
ابن تراب گفت توقع مىدارم كه حكايت عبد المؤمن را بيان فرمايى .
خواجه عقيل الدين گفت :
حكايت [ پناهبردن آهوان به عبد المؤمن تركستانى ]
آوردهاند كه در ممالك تركستان مردى بود عبد المؤمن نام . در گوشهء روستايى قرار گرفته و شغل زراعتى اختيار كرده . روزى در جايى نشسته بود عزيزى موعظه مىگفت . سخن به صفات اعمال پسنديده رسيد . گفت فعل نيكو موجب رضاى خداست و باشد كه [ 26 الف ] از جهت يك فعل نيكوى پسنديده كه از بنده در وجود آيد هفتاد حسنه در ديوان اعمال او نويسند و هفتاد سيّئه محو كنند .
عبد المؤمن پرسيد كه فعل نيكو كدام است .
گفت فعل نيكو آنكه نيكخواه بندگان خداى تعالى باشى و هر چه به خود روا ندارى به ديگرى مپسند [ ى ] ، و خلق خدا را از خود نيازارى و طريقهء شفقت و مهربانى را فرونگذارى .
بيت
اگر راه رضاى حقّ بدانى « 1 » * نكويى كن نكويى كن نكويى
عبد المؤمن بدين موعظه مستفيض شد و همگى [ همّ ] خود را بر آن داشت كه در باقى عمرش امرى كه نشايد از او « 2 » در وجود نيايد و در محلّ تخم زراعت خود را از نزديك مردم دور كرد كه آهوان صحرا و مرغان هوا فايده برند . و بدان نوع روزگار مىگذرانيد تا آنكه زمستان سخت شد و برف عظيم افتاد . بهمن كه سپهدار لشكر
هامش
( 1 ) . اصل : ندانى .
( 2 ) . اصل : تو .