نعيم گفت تو مىدانى . [ 24 الف ]
منعم وقت سحرى نعيم را به عزيمت آن قريه وداع كرده متوجّه شهر شد .
على الصّباح كه منعم به شهر رسيده در بيرون شهر مردم بسيارى ديد گمان برد كه باز مىپرانند . بر سر بلندى برآمده به طمع آنكه باز بر سر او نشيند هر لحظه حركتى مىكرد ، چنانكه عادت ميرشكاران است . قضا را آن شب كمر پادشاه [ را ] كنيزكى دزديده در ميان درختى پنهان كرده بود و امرا شخصى را كه در علم رمل مهارت تمام داشت آورده بودند كه دزد پيدا كند . رمّال در رمل چنان ديد كه آن كمر كه از ميان غايب شده در جاى بلندى است و آن كس كه اين برده در عقل او قصورى است . به اين سبب رمّال در تجسّس به هر طرف نگاه مىكرد كه ناگاه چشمش بر منعم افتاد كه هر ساعت حركتى مىكند .
رمّال به خود انديشه كرد كه آن شخص دزد خواهد بود كه بر بالاى بلندى برآمده . جهت امتحان منعم را طلبيده پرسيد كه چرا حركات مىكنى .
منعم متردّد شد گفت مرا اندك جنونى هست .
چون رمّال سخن منعم را شنيد گمانش به يقين پيوست و گفت دزد را يافتم و اشاره به حاكم كرد كه از دزد اقرار كش ، خواه بر شكنجه [ 24 ب ] و خواه به لطف و مواسا . و آن روز بيگاه شده بود باز را ببردند « 1 » تا روز ديگر كه باز مردم جمع شدند باز بلندپرواز و آن هماى سايهانداز را آوردند .
نعيم [ را ] در آن رباط دغدغهاى دست داده به خود انديشه كرد كه اگر باز بر سر دزد نشيند مرا چه غم كه آنجا « 2 » نشسته به اين رياضت به سر برم . توكّل بر خداى تعالى كرده روى به جانب شهر آورد . چون نزديك به شهر رسيد از دور مردم بسيار ديد . تصور كرد كه دزد را طلب مىكنند و جانب حزم را رعايت كرده ساعتى درازگوش را به چريدن گذاشت و خود بر كنارهء راه بنشست . قضا را باز به پرواز آمده در طرفى گذر مىكرد و به هر جانب نظر مىانداخت . ناگاه از دور نظرش بر عمامهء زربفت نعيم افتاد كه آفتاب برو افتاده مىدرخشيد . چون باز هميشه بر نشيمن زرين مىنشست عمامهء نعيم او را آشنا نموده متوجّه او شد .
نعيم غافل نشسته بود كه آن شاه باز بر سر او نشست . چون بر مضمون حال مطّلع
هامش
( 1 ) . اصل : پريدند ( ؟ ) .
( 2 ) . اصل : كذا ولى به قرينه بايد اينجا منظور باشد .