هرجا حكايتى مىگفتند كه ناگاه . . . « 1 » را گفت مرا آمدى كيفيّت حال اين پياده را معلوم كنى .
منعم « 2 » برخاست و از عقب رفته ، تفحّص حال او كرد .
پياده گفت فردا مىخواهم كه پگاه به شهر روم كه پادشاه شهر مرده و در دم آخر چنان وصيّت كرده است كه بعد از من باز مرا بپرانيد ، بر سر هر كس كه نشست او را بر تخت من بنشانيد و من مىشتابم شايد كه آن سعادت را دريابم .
اما چون منعم بازگشت نعيم را گفت كه برادر درين نزديكى شهرى است . ولى درين [ 23 ب ] يك دو روز به شهر رفتن ما تعذّرى دارد .
نعيم سبب را پرسيد .
منعم نخواست كه نعيم برين معنى اطلاع يابد . بنابرآن گفت مگر ازين پادشاه چيزى دزديدهاند و پادشاه بازى دارد كه دزد را پيدا مىسازد و [ چون ] باز را بر هوا مىاندازند بر سر دزد مىنشيند . برادر اين پياده پيشتر ازين به شهر رفته است . اين از پى او تعجيل مىكند كه او را برگرداند .
نعيم گفت اگر باز دزد را مىشناسد ما را چه انديشه .
منعم گفت روا باشد كه اين خيال را به خاطر گذرانى ، باز مرغى است در غايت نادانى . اگر او را عقل بودى به دام . . . « 3 » نيفتادى . و بعد از بستگى چون گشاد يافت بايستى كه به آشيان خود شتافتى . مبادا چون به شهر رويم باز بر سر من يا تو بنشيند و بىگناه [ به ] عقوبت تمام در معرض هلاك افتيم .
نعيم گفت پس صلاح چه مىبينى .
منعم گفت صلاح آنكه تو آنجا بنشينى كه من درين نزديكى قريهاى معلوم كردهام ، به آنجا رفته توشهء چند روزه به اين گوشه آورم و آنجا باشيم تا اين قصّه « 4 » بر طرف شود و بعد از آن به فراغت به شهر رويم .
بيت
چون تواند كز بَدان خود را سوا سازد كسى * در ملامت خويش را بهر چه اندازد كسى
هامش
( 1 ) . دو سطر سياه شده .
( 2 ) . اصل : + گفت .
( 3 ) . يك كلمه ناخوانا .
( 4 ) . اصل : كذا ، قضيه مناسبترست .