تو همين طريق خود مىپويى و پيوسته دروغ مىگويى .
ايشان با هم درين سخن بودند كه كاروانسالار از رباط بيرون آمد و از نعيم پرسيد كه كنيزك مرا بر آن [ 22 ب ] داشته كه سطل را در آب اندازد . نعيم پيش رفت و منعم را به دو نمود كه آن شخص است كه اين كار كرده . كاروانسالار اين كار را مطايبه « 1 » پنداشت . باز به رباط رفته كنيزك را آورد كه آن كس را بگوى ، واگرنه دست از جان بشوى .
چون كنيزك را چشم بر ايشان افتاد . . . « 2 » منعم را نشان داد . كاروانسالار بنگ « 3 » بر منعم زد كه چرا به اين امر اقدام نمودى و بفرمود تا در آن سرما كه كس را ياراى سخن گفتن نبود او را با جامه در آب انداختند و منعم در آن حوض غوطه مىخورد تا سطل را پيدا كرده از آب بيرون آورد .
بعد از آن كاروانسالار از نعيم استفسار كرد كه اين شخص چه كس تست كه چندين ملامت در پهلوى اوست .
نعيم گفت برادر من است .
كاروانسالار گفت حاشا كه برادر تو بوده باشد . اگر راست مىگويى چرا به جرمش گواهى مىدهى و او را در جفا مىافكنى .
نعيم گفت بدان سبب كه من در همهء عمر خود دروغ نمىگويم و نگفتهام و جز گوهر راستى نسفتهام كه دروغ گفتن اثر نيك ندارد و جز ندامت و پشيمانى بار نيارد .
چون از من سؤال كردى راست گفتم و آنچه واقعه بود به تو باز نمودم و اثر راستى آن بود كه اول [ 23 الف ] باور نداشتى و آن را دروغ پنداشتى . آنگه او را فضيحت ساختى .
كاروان سالار [ را ] اين سخن پسند افتاده و عمامهء زربفتى بر سر نعيم نهاد و مقدارى خرجى و مركبش داد و با راحله عزم رحيل كرد تا به سر دو راهى رسيده .
نعيم و منعم در سر دو راه از كاروان جدا شدند و به جانب ديگر رفتند و بعد از مدّت مديد و روزگار بعيد كه راه بسيار پيمودند و مراحل بىشمار طى نمودند به رباطى رسيدند . چون شب درآمد بر در رباط سر بر خشت نهاده بياراميدند و از
هامش
( 1 ) . اصل : مطاينه .
( 2 ) . يك كلمه سياه شده .
( 3 ) . كذا ، در لغتنامهء دهخدا با ضم ب مخفف بانگ ياد شده است .