ماهى گرفتن آهسته سطل نقره « 1 » و رسنى گرفته بر لب حوض آمد و بدان نوع كه منعم گفته بود سطل را در آب انداخت . چون سطل به زير آب رفت در بيخهء درختى محكم شد و آن كنيزك رسن بكشيد . رسن پاره شد و سطل در حوض آب افتاد .
كنيزك از سردى هوا در آب نتوانست رفتن و كيفيّت حال نتوانست گفتن .
نعيم گفت عجب كارى كردى . . . « 2 » چه تعليم بىمعنى بود كه دادى و سطل هزار دينارى [ 22 الف ] مسلمانان در آب انداختى .
منعم گفت نيك « 3 » رفتم . اگر واقف شوند بيرون آورند و اگر نه بنده متصرّف شوم كه خر و بار من به سيل فنا رفته .
نعيم گفت اگر بدين معنى اطلاع يافته ، كنيزك را تعذيب كنند كه چرا چنين كردى و كنيزك راستى بگويد ، چه حيلهپردازى و چه چاره سازى .
منعم گفت منكر خواهم شد كه گفتهاند « الاقرار شوم و الانكار مبارك » .
بيت
گر خواجه به پرسش گناهم آيد * انكار كنم ، مرا چه مىفرمايد
گر شحنه كسى را به گناهى گيرد * غم نيست ، گناه را گواهى بايد
نعيم گفت بارى اگر از من قصّهء [ آن ] سؤال كنند مخفى نخواهم داشت و دقيقهاى از راستى فرو نخواهم گذاشت كه دروغگوى هرگز به درجهاى نرسيده و بهبودى نديده .
منعم گفت رحمت خداى بر تو باد كه حق برادرى بهجاى آوردى و مرا از خاك بر مىدارى .
مصرع « 4 »
از صحبت من مگر به تنگ آمدهاى
نعيم گفت چه كنم . هرچند مىگويم كه شيوهء دروغ را بگذار و روى به راستى آر
هامش
( 1 ) . اصل : + را .
( 2 ) . جاى دو كلمه پارگى است .
( 3 ) . اصل كذا : مشخص است كه عبارتى نانوشته مانده .
( 4 ) . اصل : بيت .