نزديك است . آنجا نزول مناسب است . اهل كاروان سخن او را درست خيال كردند و نعيم را شرم آمد كه او را در ميان مردم به دروغ منسوب دارند .
كاروان روان شد و از منزل درگذشت . چندان كه مىرفتند [ به ] رباطى كه منعم گفته بود نرسيدند . آخر شب در آمد و كاروان در صحرا [ 21 الف ] نزول كرد و مردم منعم را ملامت كردند .
نعيم ازين سبب منفعل شده منعم را گفت در ميان مردم فرو ميا كه امر ناشايست بهجاى آوردى .
منعم درازگوش [ را ] از ميان مردم به پناه كوهى برد و بار فروگرفت و بنشست و چون نعيم از پى رسيد گفت سهل جايى اختيار كرده [ اى ] . اگر سيلى پيدا شود چه چاره توان كرد .
منعم گفت ما را آنجا برنبستهاند . هرگاه سيل رسد گريزيم . نيمشبى باران و سرما شد كه اكثر مردم اميد از حيات منقطع كردند . منعم در خواب بود كه سيل آمد . نعيم بگريخت و [ سيل ] منعم را با درازگوش و بار « 1 » در ربود . آخر كار به صد حيله بر كنار آمد . چون روز شد خواستند كه او را از كاروان اخراج نمايند . ديدند كه به جزاى خود رسيده و سزاى خويش ديده . تعرّض نكردند و قدم در راه نهادند .
نعيم به سبب منعم شرمسار و منفعل پياده از راه كنارى گرفته مىرفت و بدين طريق چند منزل كه رفتند روز ديگر كاروان « 2 » به رباطى منزل كرده بر در رباط حوضى عظيم بود .
نعيم و منعم بر كنار حوض نشسته [ بودند ] كه ناگاه كنيزك كاروانسالار سطل نقره [ 21 ب ] براى آب آوردن آورد . چون چشم منعم بر سطل نقره افتاد گفت بدين سطل چه ماهيهايى توان گرفت . كنيزك كيفيّت ماهى گرفتن استفسار نمود . منعم گفت مقدارى خمير در ميان سطل مستحكم كنند و بر دستهء او رسنى بسته در آب فرو گذارند . چون در ته آب نشيند ماهيان از پى طعمه در اندرون سطل روند . آهسته آهسته مىبايد كشيد كه بيرون آورند .
كنيزك [ را ] اين سخن پسنده « 3 » آمد . بعد از ساعتى كنيزك بر كنار آب نشسته به خاطرش رسيد كه ماهى چند بگيرم و بپزم ، بهتر ازين نشستن باشد . كنيزك به عزم
هامش
( 1 ) . اصل : + را .
( 2 ) . اصل : كاروانى .
( 3 ) . اصل : كذا ( به جاى پسنديده ) .