دنيا و آخرت ، و حضرت عزّت در كلام مجيد حميد خود مىفرمايد :
« لَعْنَتَ
« 1 »
اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ »
( آل عمران ، 61 ) و حضرت رسالت پناه محمّدى - صلّى الله عليه و آله و سلّم - فرموده است كه « الكذّاب لا امّتى » ، و بسيارى از راستى به دولت رسيدهاند و تاج دولت بر سر نهاده و بسى نيز به واسطهء بدقولى در ورطهء فلاكت و هلاكت افتادهاند . چنانكه نعيم از دولت راستى به سلطنت رسيد و منعم به جهت دروغگويى و بدقولى در زير شكنجهء روزگار كينهگذار تلف گرديد .
ابن تراب پرسيد كه قصهء نعيم و منعم چهگونه بوده است .
خواجه عقيل الدين گفت :
حكايت [ نعيم و منعم ]
آوردهاند كه در ملك يونان دو برادر بودند . يكى را نعيم و ديگرى [ را ] منعم مىگفتند ، و نعيم مردى بود كه هرگز ازو دروغ در وجود نيامده بود ، و منعم شخصى بود كه در تمام ايّام زندگانى خود يك راست نگفته بود و هميشه كارش حيله و مكر بود . چنانكه به در خانهء مردم رفتى و بىمهمّى در زدى و چون خداوند خانه بيرون آمدى او برفتى و آن مسلمان از كارى كه داشتى بازماندى . و گاهى شبها بر سر راه مغاكى كنده روى آن را [ 20 ب ] به خس و خاشاك پوشيدى تا روز كه درويشى قدم بر آنجا نهاده « 2 » مىافتادى .
گويند ايشان را با هم سفرى پيش آمد و از متاع دنيا پاره كاغذى و درازگوشى داشتند . چون از شهر بيرون رفتند نعيم از روى نصيحت به منعم گفت اى برادر ترك دروغگويى كن كه چراغ دروغ [ را ] فروغ نمىباشد ، بلك سبب انواع ملامت و ملالت مىشود .
منعم گفت حاشا كه من دروغ گويم .
نعيم گفت من از تو درخواست مىكنم كه دروغ مگوى ، باز دروغ مىگويى . بارى تو را گفتم كه ديگر تو دانى . و همچنين مىرفتند .
ناگاه به كاروانى رسيدند و همراه ايشان شدند . چون كاروان به منزل رسيد هنوز روز بلند بود . منعم گفت آنجا فرود مىآئيد كه روز باقى است و در پيش رباطى نيز
هامش
( 1 ) . اصل : + الا .
( 2 ) . اصل : نهفته .