بىشمار كردند روز ششم نيز گذشت و آب يافت نشد .
فيروز از آن سرهنگ پرسيد كه تو پنج روز گفتى هشت روز گذشت و به آب نرسيديم .
گفت راه غلط كرده بودم . اكنون دانستم . فردا سر آفتاب به آب خواهيم رسيد .
چون نماز ديگر شد گفت فردا برسيم . اينچنين فريب مىداد تا ده روز گذشت و آب و توشهء مردم به اتمام رسيد و اكثر چهارپايان از تشنگى ضايع شدند .
بيت
خلايق در آن رنج و آوارگى * نهادند دلها به بيچارگى
بد و نيك لشكر ، سياه و سفيد * بريدند از زندگانى اميد
ز بس كاندران دشت افتاد مرد * فلك ياد صحراى محشر نكرد
فيروز بر آن سرهنگ بانگ زد كه اى خسر دنيا و آخرت « 1 » ، اين چه مكر و غدر بود كه كردى و بندگان خدا را در اين مهلكه « 2 » آوردى .
گفت عمر من به آخر رسيده بود و مىخواستم كه بر ملك خود پيرافشانى كنم و وفادارى نمايم تا بعد از من بر صفحهء روزگار بماند و اكنون [ 54 الف ] غرض « 3 » من به حصول پيوست و آنچه مقصود من بود دست داد . ديگر تو مىدانى .
چون سرهنگ سخن تمام كرد جان سپرد .
فيروز ديد كه كار بر حسب مراد دشمن شد و مهمّ از تدبير و صلاح گذشت .
دست در دامن توكّل زد و از آن بيابان روى به جايى نهاده شتاب كرد .
بعد از سه روز كه تعجيل بسيار نمود و مرحلهء بىشمار پيمود به جانب ممالك خوشنواز بيرون آمد . از آن هفتاد هزار كس هزار نفر مانده بودند . پس موبدان را طلبيده و عذر نافرمانى گفته تدبير كار پرسيد .
ايشان گفتند چون ازين دامگاه اميد رهايى نيست « 4 » كار به تدبير اصلاح نپذيرد و سرانجام نگيرد اما ملك خوشنواز پادشاه صاحب كرم است صلاح آن است كه كسى به زينهار به خدمت او فرستى و زبان به عذر تقصير گشايى و از انديشهء پيشتر
هامش
( 1 ) . اصل : كذا . بهجاى خسر الدنيا و الآخرة .
( 2 ) . اصل : محلكه .
( 3 ) . اصل : عرض .
( 4 ) . اصل : + و .