مصرع
گو اين دو روز همچو تويى را نثار باش
اگر از براى سلامت لشكر و مصلحت كشورى نيم « 1 » جان من در معرض تلف افتد سهل خواهد بود . صلاح آن مىبينم كه بفرمايى تا دست [ 51 ب ] و پاى مرا از بند جدا سازند و مرا بر سر راه فيروز اندازند و شما از ميان كنارى گيريد تا فردا كه فيروز بدين منزل آيد من به او بگويم كه پيش ملك هياطله اظهار آن كردم كه اطاعت تو پذيرد و برآشفت و « 2 » مرا عقوبت فرمود و خود به ممالك ديگر رفت جهت فراهم كشيدن لشكر .
چون ملك هياطله [ حقّ ] « 2 » مرا نشناخت و سزاى خدمت من عقوبت كرد اكنون سپاه را بفرماى تا مرا بردارند و به هر سو كه من اشاره كنم توجّه نمايند تا ايشان را غافل به سر او رسانم و داد دل خود از آن حق ناشناس بستانم . پس فيروز را بدين مكر و فريب به بيابانى بيرون برم كه بيرون آمدن محال باشد .
ملك خوشنواز گفت نيكو تدبيرى كردهاى . اما مرا دل نمىدهد كه تو را بدين طريق بينم و ضايع سازم و خانهء حقشناسى خود را از پيرايهء نيكنامى بپردازم .
پير گفت من به صدق دل از سر جان گذشتم و خون خود را به تو بحل كردم و تو سعى كن كه به گوشه [ اى ] روى و در خون چندين هزار بندهء خداى شريك نشوى .
و آخر كار ملك خوشنواز از روى ضرورت به صلاح و تدبير او عمل نمود و به گوشهاى بيرون رفت .
چون فيروز روز ديگر به آن [ 52 الف ] منزل رسيد آن سرهنگ را بدان حال در ميان خاك و خون ديد . فيروز مركب پيش راند و صورت حال پرسيد . خيرهسر بعد از دعا و ثنا و نياز گفت :
بيت
ايا ملكآراى فيروز بخت * مسلّم تو را كشور و تاج و تخت
سپاه تو را فتح و نصرت قرين * يكى از يسار و يكى از يمين
هامش
( 1 ) . اصل : بيم .
( 2 ) . از نسخهء ق آورده شد .